غزلیات صائب تبریزی
بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب
بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب دست بردار ز خود، دامن دلدار طلب حاصل روی زمین پیش سلیمان بادست دو جهان از…
بی برگی ما برگ نشاط است چمن را
بی برگی ما برگ نشاط است چمن را شیرازه گلزار بود خار و خس ما از خامی ما عشق به زنهار درآمد خون شد دل…
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است جوش دل می آورد ما خاکساران را به…
بهشت و دوزخ ما هجر و وصل آن پسر باشد
بهشت و دوزخ ما هجر و وصل آن پسر باشد صراط مردم باریک بین موی کمر باشد به خط بردم پناه از آتش رویش، ندانستم…
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد نقاب را رخت آیینه دورو سازد خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد به اشک سینه…
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من تماشایی ندارد رنگ از گلگشت باغ من چنان از آفتاب عشق می جوشد دماغ من…
به هر ترنمی از جای می رود دل ما
به هر ترنمی از جای می رود دل ما سبک رکاب چو بوی گل است محمل ما زمین سینه ما درد و داغ پروردست یکی…
به می غم از دل افگار برنمی خیزد
به می غم از دل افگار برنمی خیزد به آب از آینه زنگار برنمی خیزد ز داغ نیست دل دردمند من خالی که شمع از…
به مژگان اشک پاشیدن میاموز
به مژگان اشک پاشیدن میاموز به ابر تیره باریدن میاموز به زلف آه،پیچیدن مده یاد به دراشک، غلطیدن میاموز دل ما را به درد خویش…
به قدر آشنایان از خرد بیگانه می گردم
به قدر آشنایان از خرد بیگانه می گردم اگر خود در نیابم یک زمان دیوانه می گردم اگر چه همچو بو در زیریک پیراهنم با…
چه قدر سرخوشی از باده انگور کنیم
چه قدر سرخوشی از باده انگور کنیم به که پیمانه خود از سر منصور کنیم ما که از پرتو مهتاب نظر می بازیم به چه…
چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟
چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟ کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند مگو واعظ حدیث دوزخ و جنت به اهل دل…
چه خوش باشد که گردد دیده روشن از عذار تو
چه خوش باشد که گردد دیده روشن از عذار تو جواهر سرمه بینش شود خط غبار تو تو مشغول شکار باز و شاهینی، چه می…
چه به هر سوی چو کوران به عصا می بینی؟
چه به هر سوی چو کوران به عصا می بینی؟ چاه زیر قدم توست چو وا می بینی یک کف خاک ز تردامنیت خشک نماند…
چنین از خون اگر دامان آن گل لاله گون گردد
چنین از خون اگر دامان آن گل لاله گون گردد زدامنگیری او آستینها جوی خون گردد زهم پاشید دلها تا بریدی زلف مشکین را پریشان…
چند دندان تأمل به جگر افشردن؟
چند دندان تأمل به جگر افشردن؟ چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن چون قلم تا سر خود را ننهی بر کف دست نتوان…
چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟
چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟ پیش دجال کشم مایده عیسی را در دیاری که ز ارباب تمیزست ز کام غنچه آن به که…
چنان که حسن ترا هیچ کس نمی داند
چنان که حسن ترا هیچ کس نمی داند ز عشق حال مرا هیچ کس نمی داند ترا ز اهل وفا هیچ کس نمی داند مرا…
چگونه درد خود از مردمان نهان دارم
چگونه درد خود از مردمان نهان دارم که از شکستگی رنگ ترجمان دارم نمانده است مرا در بساط جز آهی هزار دشمن و یک تیر…
چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باش
چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باش خویش را گردآوری کن از سپر آسوده باش ازکمان توست هر تیری که…
چشم عاشق پی جانان به پریدن نرسد
چشم عاشق پی جانان به پریدن نرسد دل صیاد به آهو به تپیدن نرسد اختر عاشق و امید ترقی، هیهات دانه سوخته هرگز به دمیدن…
چشم خواب آلودگان در انتظار منزل است
چشم خواب آلودگان در انتظار منزل است دیده بیدار دل آیینه دار منزل است در بیابانی که نعل شوق ما در آتش است کعبه چون…
چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را
چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را بر هوا پای بنه، تخت روان کن خود را می کند کار لب نان، لب افسوس…
چرخ مقوس است ترا خانه کمان
چرخ مقوس است ترا خانه کمان بگذر چو تیر راست ز کاشانه کمان دست از ستم بدار که در هر گشاد تیر شیون بلند می…
چراغ خلوت جان روشنایی سخن است
چراغ خلوت جان روشنایی سخن است بهار زنده دلان آشنایی سخن است اگر سخن به دل از گوش پیشتر نرسد یقین شناس که از نارسایی…
جویای تو با کعبه گل کار ندارد
جویای تو با کعبه گل کار ندارد آیینه ما روی به دیوار ندارد در حلقه این زهر فروشان نتوان یافت یک سبحه که شیرازه زنار…
جهان به راه شناسان دیده ور تنگ است
جهان به راه شناسان دیده ور تنگ است فضای بادیه بر چشم راهبر تنگ است ز آفتاب جهانتاب، شکوه ات بیجاست ترا که کاسه دریوزه…
جمعی که دراندیشه آن چشم خمارند
جمعی که دراندیشه آن چشم خمارند در پرده دل شب همه شب باده گسارند هر چند که در پرده شرمندنکویان چون باز نظر دوخته در…
جلوه برقی است نور آفتاب زندگی
جلوه برقی است نور آفتاب زندگی گردش چشمی است دوران حباب زندگی از وجود ما گل آلودست این آب زلال ورنه دردی نیست در جام…
جز آن لبهای میگون دل راچاره دیگر
جز آن لبهای میگون دل راچاره دیگر نمی چسبد کباب من به آتشپاره دیگر به تسلیم از محیط بیکران جان می توان بردن بجز بیچارگی…
جدا ز دولت وصلش به گریه ام مشغول
جدا ز دولت وصلش به گریه ام مشغول به سبحه است سرو کار عامل معزول به آب تا نرساند روان نمی گردد به خانه ای…
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است پای خواب آلود را منزل کنار دامن است واصلان از شورش بحر وجود آسوده اند ماهیان…
جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟
جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟ دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟ زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی…
جا در سیاه خانه سودا گرفته ایم
جا در سیاه خانه سودا گرفته ایم از دست لاله دامن صحرا گرفته ایم آسان به چنگ ما نفتاده است شمع طور صد دست، پنجه…
تیرگی از مد احسان جان روشن می کشد
تیرگی از مد احسان جان روشن می کشد رشته میل آتشین در چشم سوزن می کشد نیست خرمن را وجود برگ کاهی پیش حرص قانع…
تو پنداری دل خوش در جهان بسیار می باشد
تو پنداری دل خوش در جهان بسیار می باشد زصد گوهر درین دریا یکی شهوار می باشد زغیرت پیر کنعان چشم بندی می کند، ورنه…
تن حجاب سفر جان هوایی نشود
تن حجاب سفر جان هوایی نشود سیر شبنم گره از آبله پایی نشود عندلیبی که شکایت کند از دام و قفس نیست ممکن که گرفتار…
تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست
تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست دزدی بوسه به شیرینی پیغام تو نیست یوسف از قافله حسن تو غارت زده ای است کسی امروز…
تسکین ندهد خوردن می سوز درون را
تسکین ندهد خوردن می سوز درون را آتش بود این آب، جگر تشنه خون را راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور اندیشه ز خواری…
ترانه های جهان گرچه مختلف رنگند
ترانه های جهان گرچه مختلف رنگند تو چون ز پرده برآیی همه یک آهنگند در آفتاب قیامت چه رویها سازند جماعتی که چو گل پای…
ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد
ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد خس و خاشاک در جیب و گریبان سمن ریزد تو با آن قد موزون چون…
تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم
تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم گشت بال و پر طوفان دل بازیگوشم من که در صومعه سر حلقه پیران بودم کرد بازیچه طفلان…
تا نافه زلف مجلس آراست
تا نافه زلف مجلس آراست آهوی حواس، دشت پیماست چشم تو شرابخانه دل ابروی تو قبله تماشاست قفل دل زنگ بسته ما موقوف کلید بال…
تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟
تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟ تلخی ز بحر چند برای گهر کشیم؟ تیر ترا ز سینه کشیدن نه کار ماست آهی مگر…
تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما
تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما از تنور سرد، آید گرم بیرون نان ما از خزف ناز گهر از بردباری می…
تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها
تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها چون رم آهو بیابانی شدند آرام ها دلبری را زلف او در دور خط از…
تا در خم این کارگه شیشه گرانیم
تا در خم این کارگه شیشه گرانیم چون طفل در آیینه به حیرت نگرانیم از رهگذر گوش، صدف کان گهر شد ما هرزه در ایان…
تا چنددلت برمن مهجور نبخشد
تا چنددلت برمن مهجور نبخشد تا کی نگهت برنگه دور نبخشد پروانه مغرورم ودربزم نسوزم تا شمع به من مرهم کافور نبخشد مغزش بخورد پشه…
تا تو چون شانه دل چاک مهیا نکنی
تا تو چون شانه دل چاک مهیا نکنی پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکنی بر کلاه خرد و هوش اگر می لرزی به که…
تا به کی پوشیده از همصحبتان ساغر زدن؟
تا به کی پوشیده از همصحبتان ساغر زدن؟ در گره تا چند آب خویش چون گوهر زدن؟ در گلستانی که باشد چشم بلبل در کمین…
تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستند
تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستند سروها یکقلم از پای دگر ننشستند از تماشای تو نظارگیان راست دو عید تا دو ابروی هلال…
پیغام بیکسان که به دلدار می برد
پیغام بیکسان که به دلدار می برد طفل یتیم را که به گلزار می برد از وصل گل کسی که به نظاره قانع است دایم…
پیش خط تازه آن سرو بستان بهشت
پیش خط تازه آن سرو بستان بهشت از سیه پیران بود در دیده ریحان بهشت هست زندان پر از وحشت به چشم عارفان پیش طاق…
پیری اگر چه بال و پرم را شکسته است
پیری اگر چه بال و پرم را شکسته است پای جهان نورد خیالم نبسته است گر بشنوی زمن دو سه حرفی چه می شود؟ راه…
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست سود ندهد مهر…
پروای مرگ نیست گدای برهنه را
پروای مرگ نیست گدای برهنه را سیل آب زندگی است سرای برهنه را ایمن مشو به فقر ز اهل حسد که هست صد چشم بد…
پرده دار حرف دعوی کن لب خاموش را
پرده دار حرف دعوی کن لب خاموش را از دبستان بر میاور طفل بازیگوش را مور بر خوان سلیمان خون خود را می خورد خرمن…
پای بر چرخ نهد هر که ز سر می گذرد
پای بر چرخ نهد هر که ز سر می گذرد رشته چون بی گره افتد ز گهر می گذرد جگر شیر نداری سفر عشق مکن…
بیگانگی شده است ز عالم مراد ما
بیگانگی شده است ز عالم مراد ما یادش به خیر، هر که نیفتد به یاد ما! چون صبح، جیب و دامن عالم پر از گل…
بیخود ز نوای دل دیوانه خویشم
بیخود ز نوای دل دیوانه خویشم ساقی و می و مطرب و میخانه خویشم شد خوبی گفتار ز کردار حجابم درخواب ز شیرینی افسانه خویشم…
بی نیازست از دلیل و رهنما افتادگی
بی نیازست از دلیل و رهنما افتادگی می رود منزل به منزل جاده با افتادگی از تنزل می توان آسان ترقی یافتن بی رسن از…
بی طراوت نشود سرو جوانی که تراست
بی طراوت نشود سرو جوانی که تراست در شکر خواب بهارست خزانی که تراست برنیاید به زبان با تو کس از خوش سخنان می کند…
بی خبر از در من یار مگر باز آید
بی خبر از در من یار مگر باز آید ور نه آن صبر که دارد که خبر باز آید؟ در تماشای تو از کار دل…
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟ پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟ می توان با نظر بسته جهان را دیدن عینک دیدن…
بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را
بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را هست از طالب فزون درد طلب مطلوب را کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا نیست در…
بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کن
بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کن باده شیراز را در شیشه شیراز کن بوی گل در غنچه سربسته ایمن از صباست لب ببند…
بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر
بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر کند کریم به سایل نهفته احسان زر زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار که گل دهدبه نسیم سحر به…
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را غبار خط لب بام است این خورشید تابان را در آن فرصت که نقش خاتم اقبال…
به هر چه رنگ کنی می شود سفید آخر
به هر چه رنگ کنی می شود سفید آخر به جز سیاهی دل موی را خضاب مکن به هر روش که فلک سیر می کند…
به می طرف شدن آیین هوشیاران نیست
به می طرف شدن آیین هوشیاران نیست به قلب شعله زدن کار نی سواران نیست به روز ابر، زر مطربان به باده دهید که هیچ…
به محفل تو که خاموش بود سپند آنجا
به محفل تو که خاموش بود سپند آنجا کراست زهره که سازد صدا بلند آنجا؟ ز مکر سبحه شماران خدا نگه دارد! که صد سرست…
به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد
به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد شود چو تیر ز…
به قتل هر که مایل آن دل بیباک می گردد
به قتل هر که مایل آن دل بیباک می گردد گریبان بر گلویش حلقه فتراک می گردد به خورشید درخشان می رسد چون قطره شبنم…
چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام
چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام که سر چو رشته برون از دل گهر زده ام به تر دماغی من نیست…
چه شد که یار خط آورد با صفاست هنوز
چه شد که یار خط آورد با صفاست هنوز فروغ صبح بنا گوش دلگشاست هنوز اگر چه خط رقم عزل خواند درگوشش درازدستی مژگان او…
چه خوش باشد خط از رخسار جانان سر برون آرد
چه خوش باشد خط از رخسار جانان سر برون آرد از این آتش به جای دود ریحان سر برون آرد ندارد حاصلی سوز محبت را…
چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند
چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند در فردوس به روی دل ما بگشایند وسعت دایره کون و مکان چندان نیست که به یکبار…
چندین کتاب در گرو باده کرده ایم
چندین کتاب در گرو باده کرده ایم تا از غبار، صفحه دل ساده کرده ایم امروز نیست دست سبو زیر بار ما دایم مدد به…
چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟
چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟ گذرد قافله عمر و تو غافل باشی در سرانجام سفر باش و سبک کن خود را تو…
چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟
چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟ خویش را آراستن، آیینه پنهان ساختن پنجه خورشید را در آستین دزدیدن است عشق را در پرده ناموس…
چنان که گل به سر شاخسار می آید
چنان که گل به سر شاخسار می آید به پای خود سر عاشق به دار می آید مرا توقع احسان ز کارفرما نیست که مزد…
چگونه جان ز تنم هجر سینه تاب برد؟
چگونه جان ز تنم هجر سینه تاب برد؟ من آن نیم که مرا در فراق خواب برد ز روی کاتب اعمال شرم کن، تا کی…
چشم همیشه مستت خمار کرد ما را
چشم همیشه مستت خمار کرد ما را زلف سبک عنانت سیار کرد ما را در خواب عقل بودیم در زیر سایه گل باد بهار عشقت…
چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خواب
چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خواب هر چه هر کس در نظر دارد، همان بیند به خواب گل که در بیداری دولت غم…
چشم حیران ساخت رویش خط مشک اندود را
چشم حیران ساخت رویش خط مشک اندود را آه ازین آتش که در زنجیر دارد دود را غمزه او می کند بیداد در ایام خط…
چشم برق از اشتیاق خرمن من می پرد
چشم برق از اشتیاق خرمن من می پرد در پی آزار زخم چشم سوزن می پرد شعله آتش اگر سیلی خور خوی تو نیست از…
چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست
چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدن…
چراغ حسن را دامان خط مستور می سازد
چراغ حسن را دامان خط مستور می سازد غباری خانه آیینه را بی نور می سازد مرا در محفلی بند از زبان برداشت بیتابی که…
جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد
جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد یک زمان پرده ازان روی دل آرا بردار تا سیه…
جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟
جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟ زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد شدم غافل زشکر سوده الماس، می ترسم که کافر نعمتی…
جمعی که دل به طره طرار بسته اند
جمعی که دل به طره طرار بسته اند اول کمر به رشته زنار بسته اند در بحر تلخ آب گهر نوش می کنند جمعی که…
جلوه ای سرکن که خون از چشم بلبل سر کند
جلوه ای سرکن که خون از چشم بلبل سر کند اشک شبنم بی حجاب از دیده گل سر کند می توان بر تیرباران ملامت صبر…
جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد
جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد که دیده پسته که از خود شکر برون آرد؟ فغان که طوق گلوگیر عشق، قمری را…
جای غم خالی بود تا ساغر از صهبا پرست
جای غم خالی بود تا ساغر از صهبا پرست دور دور می پرستان است تا مینا پرست بر مراد ماست گردون تا قدح در گردش…
جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟
جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟ شعله جواله در قید لگن باشد چرا لفظ می سازد جهان بر معنی روشن سیاه یوسف سیمین…
جان آرمیده می شود از اضطراب عشق
جان آرمیده می شود از اضطراب عشق این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق صبح قیامت از دهن خم کند طلوع چون برلب…
تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم
تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم می روم تا اوج استغنا، دگر وا می کشم دست از مشاطه در نازک ادایی برده ام…
تووآوازه خوبی و من و زاری دل
تووآوازه خوبی و من و زاری دل تو و بیماری چشم و من و بیماری دل شکن بی سرو پا حلقه بیرون درست درسواد سرزلف…
تو آن هوش از کجا داری که از خود بی خبر گردی؟
تو آن هوش از کجا داری که از خود بی خبر گردی؟ همان بهتر که خرج این جهان مختصر گردی به محض گفت نتوانی ز…
تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است
تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است دل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است دست خالی در محیط مایه دار عشق…



