چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش

چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش محضر مکن درست به خون حلال خویش تا کی توان به خرقه صد پاره بخته زد؟ یک بخته…

نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود

نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود بازی نعمت الوان مخور از خوان وجود گریه تلخ بود چشمه شیرین حیات آه افسوس بود گرد…

چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش

چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش شیرازه اوراق دل از چین جبین باش چون آتش سوزان مشو ازباد سبکسر چون آب ز روشن گهری…

نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را

نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را دور باش از خود بود حسن حجاب آلود را پشت این تیغ سیه تاب است از دم…

چون شمع اشک در طلب مدعا مریز

چون شمع اشک در طلب مدعا مریز نقد حیات خود چو شرر برهوا مریز بی عزتی به اهل سخن مایه غم است زنهار خرده های…

نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز

نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز نبود بی شفق این شام غریبان هرگز می زند موج سراب آتش ما را دامن نیست این…

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟ خون دل چندان نمی یابم که بس باشد مرا مد آهم، سرکشی با خویشتن آورده ام نیستم…

نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام

نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام جلوه طوطی کند زنگار درآیینه ام سبزه من می کند نشو و نما در زیر سنگ نیست…

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم در پرده خجالت، زان روی شرمگینم از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان تا ریشه کرد در دل آن…

نور معنی در جبین تاک می بینیم ما

نور معنی در جبین تاک می بینیم ما در قدح افشرده ادراک می بینیم ما کوری آلوده دامانان وسواس صلاح دختر رز را به چشم…

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد ذرات عالم اورا فرمان پذیرباشد نقش مرادعالم در خانه اش زند موج آن را که بالش از خشت…

نهان در ابر دایم آفتاب زندگی باشد

نهان در ابر دایم آفتاب زندگی باشد سیاهی نیل چشم زخم آب زندگی باشد ز اوقات گرامی آنچه صرف عشق می گردد به دیوان قیامت…

چو در پیاله رنجش می عتاب کند

چو در پیاله رنجش می عتاب کند پیاله روترش از تلخی شراب کند نسیم بی ادب امروز تند می آید مباد رخنه در آن غنچه…

نه هر پیمانه ای از حال خود ما را بگرداند

نه هر پیمانه ای از حال خود ما را بگرداند مگر رطل گران این سنگ را از جا بگرداند به جد وجهد نتوان گرد هستی…

چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد

چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد زطوق خود به خدمت سرو را قمری کمر بندد اگر حسن گلوسوز شکر این چاشنی دارد به حرف…

نه خط ز خال لب یار سر برآورده است

نه خط ز خال لب یار سر برآورده است که در هوای شکر، مور پر برآورده است میان شبنم و گل، پرده حجاب شده است…

نه انجم است که زینت فروز نه فلک است

نه انجم است که زینت فروز نه فلک است که بر صحیفه افلاک، نقطه های شک است تغافلی که به حال کسی بود مخصوص هزار…

نمی روم قدمی راه بی اشاره دل

نمی روم قدمی راه بی اشاره دل که خضر راه نجات است استخاره دل دعای جوشن کشتی است موجه خطرش فتاد هرکه به دریای بیکناره…

نمی آید برون از پرده آوازی که من دارم

نمی آید برون از پرده آوازی که من دارم کند مضراب را خون در جگر سازی که من دارم ز مهر خامشی بیهوده گویان را…

نگه ز دیدن رخسار یار می سوزد

نگه ز دیدن رخسار یار می سوزد نسیم صبح درین لاله زار می سوزد چو شمع سبز درین باغ هرکجا سروی است ز رشک قامت…

نکشیدیم شبی سیمبری در بر خویش

نکشیدیم شبی سیمبری در بر خویش دست ماهمچو سبو ماند به زیر سر خویش نیست پروانه من قابل دلسوزی شمع مگر ازگرمی پرواز بسوزم پر…

نقد جان را لب خاموش نگهبان باشد

نقد جان را لب خاموش نگهبان باشد رخنه مملکت دل لب خندان باشد جلوه صبح قیامت کف دریای من است کیست مجنون که مرا سلسله…

نغمه عشق به گوش من دیوانه زدند

نغمه عشق به گوش من دیوانه زدند این چه اکسیر بهارست بر این دانه زدند کعبه چون جامه غیرت نکند بر تن چاک؟ رقم حسن…

کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟

کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟ دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست در صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر…

کی از ستاره برمن سنگ ستم نیامد

کی از ستاره برمن سنگ ستم نیامد از کهکشان به فرقم تیغ دو دم نیامد تا دانه امیدم خاکستری نگردید دامن کشان به کشتم ابر…

ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدم

ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدم به زیر تیغ رفتم تا زبند آزاد گردیدم زپیچ و تاب جوهردار گردید استخوان من زبس…

نخواهد دردمند عشق او میخانه دیگر

نخواهد دردمند عشق او میخانه دیگر که از هر داغ دارد درنظر پیمانه دیگر پریشان سیر ناقوسی ز دل در آستین دارم که آوازش برآید…

نبیند زیر پای خویش، رعنا این چنین باید

نبیند زیر پای خویش، رعنا این چنین باید نپردازد به کس، آیینه سیما این چنین باید زشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شد…

نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است

نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است گرد…

نازک لبان سخن به زبان تو می کنند

نازک لبان سخن به زبان تو می کنند این غنچه ها نظر به دهان تو می کنند خورشید طلعتان صدف چشم پرگهر از چهره ستاره…

میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودن

میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودن گوارا می کند وضع جهان را بی خبر بودن نباشد بر دلم چون سرو از بی حاصلی…

می گدازد شیشه دل را می رنگین حسن

می گدازد شیشه دل را می رنگین حسن دل ز ساغر می برد صهبای دل شیرین حسن نوبهار خنده گل در گریبان بگذرد عالم افروزی…

می کند تن هم دل بی تاب را گردآوری

می کند تن هم دل بی تاب را گردآوری مشت خاکی گر کند سیلاب را گردآوری عشق هم در پرده ناموس می ماند نهان از…

می کجا مهر حجاب از لب ما بردارد؟

می کجا مهر حجاب از لب ما بردارد؟ نه حباب است که هر موج ز جا بردارد رشته گوهر سیراب شود مژگانش هرکه خار از…

می شود تعجیل عمر از غفلت سرشار بیش

می شود تعجیل عمر از غفلت سرشار بیش سیل را سازد گرانسنگی سبکرفتار بیش هست ناهمواری از آفت حصار عافیت تخته مشق حوادث می شود…

می ز شرم لب می آشامش

می ز شرم لب می آشامش عرق شرم گشت درجامش خال دلکشترست یا زلفش ؟ دانه گیراترست یا دامش ؟ در دل آفتاب،خون ز شفق…

می حرام است در آن بزم که هشیاری هست

می حرام است در آن بزم که هشیاری هست خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست با پریشان نظری بس که بدم، می…

می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند

می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند از حجاب حسن شرم آلوده لیلی…

موج سراب دنیا، شمشیر آبدارست

موج سراب دنیا، شمشیر آبدارست آبش لعاب افعی، خارش زبان مارست خمیازه نشاط است گلهای خنده رویش سر جوش باده او ته جرعه خمارست تاجش…

مه ناشسته رو کی رتبه دلدار من دارد؟

مه ناشسته رو کی رتبه دلدار من دارد؟ که با آن تازگی گل حکم تقویم کهن دارد مرا آیینه رویی مهر حیرت بر دهن دارد…

منعم از دلبستگی آزار دنیا می کشد

منعم از دلبستگی آزار دنیا می کشد تا گهر دارد صدف تلخی زدریا می کشد در قیامت سر به پیش افکنده می خیزد زخاک هر…

من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است

من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است شمع خامش، شیشه خالی، جام عشرت سرنگون عرصه بزم…

من که از شرم گذارم چو خیال تو کنم

من که از شرم گذارم چو خیال تو کنم چه خیال است تمنای وصال تو کنم؟ نیست چون حوصله یک نگه دور مرا به ازین…

مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید

مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید که از دست کشاکش رشته های جان بیاساید اگرنه بر امید وصل یوسف طلعتی باشد به چندین چشم،…

مکن دلیر تماشای تاب موی کمر

مکن دلیر تماشای تاب موی کمر که زیر تیغ بود کامیاب موی کمر همیشه درد به عضو ضعیف می ریزد ز زلف بیش بود پیچ…

مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل

مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل که شب زلف بود زنده زبیداری دل بند و زنجیر مرا کیست که از هم گسلد…

معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟

معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟ این صندل هر دردسری را چه کند کس؟ آن به که صبا از سر آن زلف نیاید غماز پریشان…

مشکل است از کوی او قطع نظر کردن مرا

مشکل است از کوی او قطع نظر کردن مرا ورنه آسان است از دنیا گذر کردن مرا بال من در گرد سر گردیدن گل ریخته…

مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست

مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست باده لعلیش از لعل گهربار خودست می توان یافتن از حلقه شدنهای خطش که به صد چشم دلش…

مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس است

مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس است عذرخواه نقش از نقاش حیرانی بس است غوطه زن در بحر و فارغ شو ز گیر…

مرکز عیش است آن دهان که تو داری

مرکز عیش است آن دهان که تو داری عمر دوباره است آن لبان که تو داری از دل یاقوت آه سرد برآرد این لب لعل…

مرا ناله از پرده دل برآید

مرا ناله از پرده دل برآید به نازی که لیلی ز محمل برآید درین باغ چون سرو آزادگان را به جای ثمر عقده دل برآید…

مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟

مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟ به حرف و صوت اگر شوقم اکتفا می کرد اگر به دیده من یار خویش…

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید که غیر صدق طلب راهبر نخواسته است کباب همت آن سایل تهیدستم که غیر داغ چراغ دگر نخواسته…

مرا از تیره بختی شکوه بیجاست

مرا از تیره بختی شکوه بیجاست که عنبر نیل چشم زخم دریاست ز دلتنگی، سواد دیده مور مرا پیش نظر دامان صحراست خمار نامرادی هوش…

مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شب

مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شب سرمکش چون خامه زنهار از خط فرمان شب مشرق خورشید می گردد گریبانش چو صبح هر که…

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود اشک خونین آب صحرای قیامت می شود تلخی بیداری شبهای این محنت سرا در شبستان لحد خواب فارغت…

مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد

مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد موج رمیده دست به ساحل نمی دهد آن دل رمیده ام که درین دشت آتشین پیکان آبدار، مرا…

مباش درصدد بی شمار خندیدن

مباش درصدد بی شمار خندیدن که صبح باخت نفس از دوبار خندیدن دل از گشایش لبها چو پسته نگشاید خوش است از ته دل غنچه…

مانع مستی غفلت دل هشیار من است

مانع مستی غفلت دل هشیار من است پادشاه شب من دیده بیدار من است می سپارند به هم دست به دست اطفالم شور مجنون خجل…

ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست

ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست اهل دل را به دل…

ما صلح نمودیم ز گلزار به بویی

ما صلح نمودیم ز گلزار به بویی چشمی چو عرق آب ندادیم ز رویی چشمی نچراندیم درین باغ چو شبنم چون سرو فشردیم قدم بر…

ما رنگ گل ز بوی گل ادراک کرده ایم

ما رنگ گل ز بوی گل ادراک کرده ایم سیر بهار در خس و خاشاک کرده ایم چون اهل زهد شاخچه بندی نمی کنیم ترک…

ما خیر باد لذت پرواز کرده ایم

ما خیر باد لذت پرواز کرده ایم تعویذ بال چنگل شهباز کرده ایم گردون حریف ما به تغافل نمی شود خونها به صبر در جگر…

ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم

ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم چشم شور خلق را بر خویش زمزم کرده ایم مردمی دورست ازین شیرین دهانان، ور…

لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافت

لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافت خرده گل آب شد، در غنچه او جا نیافت خودنمایی شیوه ما نیست در راه طلب…

لطافت رخ ازین بیشتر نمی باشد

لطافت رخ ازین بیشتر نمی باشد که بی نقاب ترا آشکار نتوان دید عیار خوی تو پیداست از دل سنگین اگر چه در دل خارا…

لب ساقی شکربارست امروز

لب ساقی شکربارست امروز شراب و نقل بسیارست امروز سپهر نیلگون یک شیشه می زمین یک جام سرشارست امروز هوا از ابر و باغ از…

لاله ها از پرتو رخسار او گلگون شدند

لاله ها از پرتو رخسار او گلگون شدند سروها از نسبت بالای او موزون شدند خنده بر خمیازه صبح قیامت می زنند می پرستانی که…

گوهر عکس لبش گر به شراب اندازد

گوهر عکس لبش گر به شراب اندازد کله عیش، می از جوش حباب اندازد جدل شبنم و خورشید بود مشت و درفش خرد آن به…

گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را

گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را نور می بارد ز سیما این چراغ کشته را ساده لوحان جنون از بیم محشر…

گلعذار من برون از پرده بوی خود میار

گلعذار من برون از پرده بوی خود میار بیقراران رابجان از آرزوی خود میار نیست ممکن چون رسیدن درتوای جان جهان عالم آسوده رادرجستجوی خود…

گل به صد دیده شبنم نگران است او را

گل به صد دیده شبنم نگران است او را لاله از جمله خونین جگران است او را نیست حاجت به نقاب آن رخ چون آینه…

گشاده رویی من برد دست خصم از کار

گشاده رویی من برد دست خصم از کار شراب شیشه شکن در پیاله شد هموار کباب سینه گرم من است داغ جنون زمین سوخته جان…

گریان ز کوی او دل ما می رود برون

گریان ز کوی او دل ما می رود برون زین باغ، آب رو به قفا می رود برون رفتی و رفت روشنی از چشم و…

گردنکشی به سرو سرافراز می رسد

گردنکشی به سرو سرافراز می رسد آزاده را به عالمیان ناز می رسد هر چند بی صداست چو آیینه آب عمر از رفتنش به گوش…

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید! چه بگشاید زماه عید بی همدستی…

گر کند مادر زخشکی بخل دراعطای شیر

گر کند مادر زخشکی بخل دراعطای شیر اشگ طفلان را ید بیضاست دراجرای شیر ساغرلب تشنه آرد خون مینا را بجوش جذب کودک رادم عیسی…

گر ز ریحان خواب بیدردان به سامان می شود

گر ز ریحان خواب بیدردان به سامان می شود خواب من آشفته زان خط چو ریحان می شود؟ از اطاعت عاقبت محمود می گردد ایاز…

گر چه ما را نیست بر روی زمین ویرانه ای

گر چه ما را نیست بر روی زمین ویرانه ای خانه ها چون گنج در زیر زمین داریم ما از گریبان گل بی خار اگر…

گر چه جا در دیده آن نور نظر دارد مرا

گر چه جا در دیده آن نور نظر دارد مرا شوق چون خورشید تابان دربدر دارد مرا نیست از کوتاهی پرواز برجا ماندنم تنگنای آسمان…

گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد

گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد شانه را دست در آن زلف نگارین گردد کار عشاق کند صورتی آخر پیدا تیشه کوهکن آیینه…

گر به چشم پاک در صنع الهی بنگری

گر به چشم پاک در صنع الهی بنگری کعبه مقصود را در هر سیاهی بنگری چشم وحدت بین به دست آری اگر چون آفتاب در…

گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دل

گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دل چه همچو سنگ نشان مانده ای به جا ای دل جدا ز جسم چو بی اختیار خواهی شد…

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک می زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک غوطه زن دربحر سیل از کدورت پاک…

سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کن

سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کن دل خود را مصفا از شراب لایزالی کن چو نقش بوریا بر خاک نه پهلوی لاغر…

کوه سنگین را سبک جولان کند جام بهار

کوه سنگین را سبک جولان کند جام بهار پر برآرد لنگر تمکین درایام بهار خنده شادی نمی دارد دوامی همچو برق طی به لب وا…

کوتاه ساز رشته آمال خویش را

کوتاه ساز رشته آمال خویش را مپسند در شکنجه پر و بال خویش را پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا که…

که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟

که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟ که غیر از بیکسی همخانه ما می تواند شد؟ نباشد گر دری ویرانه ما بی دماغان…

کناره گرد خطرهای بیکران دارد

کناره گرد خطرهای بیکران دارد میانه رو ز دو جانب نگاهبان دارد شکایتی که ز گردون کنند بی هنران شکایتی است که تیر کج از…

کعبه و بتکده سنگ ره اهل دل نیست

کعبه و بتکده سنگ ره اهل دل نیست رشته راه طلب را گره منزل نیست گل فتاده است به چشم تو ز غفلت، ورنه غنچه…

کسی که بوی شراب از کدو تواند شست

کسی که بوی شراب از کدو تواند شست ز کاسه سر خود آرزو تواند شست ز دست بسته، گره گر گشاده می گردد مرا غبار…

کرم به ابر سبکدست همچو عمان کن

کرم به ابر سبکدست همچو عمان کن تمام روی زمین را رهین احسان کن ز باده چهره گلرنگ را فروزان کن ز قطره های عرق…

کجاست دولت آنم که یار من باشی؟

کجاست دولت آنم که یار من باشی؟ ز خود کناره کنی در کنار من باشی اگر شراب خوری ساقی تو من باشم وگر به خواب…

کجا حریص ملول از گزند می گردد؟

کجا حریص ملول از گزند می گردد؟ که خاک در دهن حرص قند می گردد ازان نگاه تو چون تیر می خلد در دل که…

کام دل ازان چهره افروخته برگیر

کام دل ازان چهره افروخته برگیر درهرنگهی دیده خودرا به گهر گیر دیوانه ما سلسله بسیار گسسته است زنهارزدل در خم آن زلف خبرگیر از…

قیمت خاک ندارد به نمکزار نمک

قیمت خاک ندارد به نمکزار نمک شور محشر نفروشد به لب یار نمک پسته شور به شکر نگرفته است کسی چه غریب است درآن لعل…

قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو

قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو عکس ممکن نیست دل بردارد از رخسار تو آب را کز بی قراری نعل در آتش بود خشک…

قدرت حرف گرفتند و زبانم دادند

قدرت حرف گرفتند و زبانم دادند پای رفتار شکستند و عنانم دادند آب را در جگر سنگ حصاری کردند جگری تشنه تر از ریگ روانم…

فیضی که سهیل به خاک یمن رسد

فیضی که سهیل به خاک یمن رسد از دیدن عقیق لب او به من رسد از عطسه غزال شود دشت لاله گون گر بوی زلف…