به تندیسِ من چشمِ تر می تراشی

به تندیسِ من چشمِ تر می تراشی
گُهر دانه کردی، هُنر می تراشی

قدم می گذاری که دَردَم بسازی
به تلخی و سوزِ دگر می تراشی

دلت سوخته آیا که با خنجرِ تیز
امیدِ مرا شعله‌ور می تراشی

مرا سروِ قامت، نمانده ستاده
برایِ چه چندین تبر می تراشی

خَمیدم سرانجام در زندگانی
چِرا اینقدر ها جگر می تراشی

چِرا جامه‌دانی به دوشم کشیدی
برایم کجایی سفر می تراشی؟

غریبِ درِ خانه‌ی خویش ماندم
عبث بهرِ من تاجِ سر می تراشی

ندیدم در آفاقِ این تیره شب ها

نشستی برایم سِحَر می تراشی
محمد اسحاق فایز
۲ میزان ۱۴۰۵
کابل

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *