غزلیات ناصر بخارایی
من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم
من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم همت شاهوشان دارم اگر درویشم دورم انداخت ز رویت به کمانِ ابرو تُرک چشمت که بر…
مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر
مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر غبار کوی او در چشمم از ملک جهان خوشتر توئی در اوج حُسن و من شده با…
مرا از تیغ هجران دل دو نیم است
مرا از تیغ هجران دل دو نیم است که از وصلش امید، از هجر بیم است حدیث زمهریر از آه من پرس که اندر سینهام…
لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز
لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز یارب اندر سر زلف تو چه سوداست هنوز عالمی سوخت ز عشق تو به مشاطهٔ حسن به…
گر راه حرم چون سر زلف تو درازست
گر راه حرم چون سر زلف تو درازست از کعبه دری بر دل عشاق تو بازست تا گوشهٔ ابرویِ تو محراب دل ماست ما را…
گر از دهن تنگ تو مقصود برآید
گر از دهن تنگ تو مقصود برآید از نقش عدم صورت موجود برآید گفتیم که گیریم کناری ز میانت این بود مرادی که ز نابود…
غم عالم مخور ای دل، که عالم غم نمیارزد
غم عالم مخور ای دل، که عالم غم نمیارزد به غمگین گشتن یک دل، همه عالم نمیارزد دو روز عمر در عالم، چه باید خورد…
عشق تو بود با من و از من نشان نبود
عشق تو بود با من و از من نشان نبود مهر تو بود در دل و دل در جهان نبود نقش تو در خیال و…
ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی
ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی تو ترک نیک بد خوئی و تازی تیر میتازی غراب زلف تو بر طوطی خط میزند پهلو…
شبها من و کنج غمی، شمعام کند غمخوارئی
شبها من و کنج غمی، شمعام کند غمخوارئی اشک روان و سوز دل، جان کندنی و زارئی از چیست اشک سرخ من، گر نیست خون…
سر گشتهام ز بخت نگونسار خویشتن
سر گشتهام ز بخت نگونسار خویشتن تر دامنم ز چشم گهربار خویشتن درّ خوشاب دیده به دامن همیکشد صراف عشق بر سر بازار خویشتن ای…
ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است
ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است راحت سبب روح دل و راحت روح است توفان بلا گرد جهان موج بر آورد می خور…
ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من
ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من لبت را یاد کردم، سوخت از آتش زبان من لبت جان است و جان من رسیده…
رندان پاک را که به کوران عصا دهند
رندان پاک را که به کوران عصا دهند اکنون ضرورت است که نوبت به ما دهند چون انتهای رأی تو روشن نمیشود هرکس نشان ز…
دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند
دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند درد دل را ز می پخته دوائی کردند نوبت شیفتگی بر در میخانه زدند خطبهٔ عشق تو ایوان سرائی…
دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد
دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد تنم به کوی تو سرگشته چون صبا گردد مرا تو جان عزیزی، جدا مگرد از من…
دردکشان بلا خون جگر میخورند
دردکشان بلا خون جگر میخورند زهر به یاد لبت همچو شکر میخورند گاه چو گل غرق خون خار به پا میروند گاه به مانند شمع…
خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم
خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم چو ساغر سینهای پرخون و چشمی پرگهر دارم فروغ عارضت ماه است، با وی عشق میورزم درخت…
حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گره
حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گره یا بپوشیدی ز سهم تیر آه ما زره گر شناسی قدر خود ای ماه روز افزون…
چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد
چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد خبر ز ملک سلیمان و کیقباد دهد مرا که ظلم فراوان کشیدهام ز خمار به…
چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن
چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن همچو گل چهره به خونابه منقش کردن تا کی ای روی تو مجموعهٔ الطاف اله…
جانا اگر به تنها، داری سر جدائی
جانا اگر به تنها، داری سر جدائی با ما چو صبح یکدم، از مهر خوش بر آئی ابرویِ تو زهی چشم، در روی ما به…
تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد
تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد که در کویت هوائی گشت و زلفت را هوا دارد تماشا را خوشست ای گل ز چشمم گوشهٔ…
تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا
تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا افتاده شعلهٔ او در خرمن دل ما تاب تجّلیّ حسن، جز عشق ما ندارد محکمترست با تو،…
بیامدم ز سفر باز جانب یاری
بیامدم ز سفر باز جانب یاری به جستن دل خود گرد کوی دلداری دریغ عمر که در روز هجر ضایع شد فراق جان نکند اختیار…
به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی
به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردی به دردی مردن اولیتر که درماندن به بی دردی خوشا دیشب که تو ای آفتاب مشتری…
بس که هر دم دیده را پرخون کنم
بس که هر دم دیده را پرخون کنم روی زرد خویش را گلگون کنم از که آموزم دعائی تا به سِحر زخم مار هجر را…
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست عشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست عاشقا خود را رها کن، جانب…
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق از زمین تا اوج…
ای به خوبی بر همه خوبان امیر
ای به خوبی بر همه خوبان امیر ملک دلها را به حسن خُلق گیر تُرک چشمت گر به غارت برد دل کرد زلف هندویت جان…
آن به که غم دل به حضور تو بگویم
آن به که غم دل به حضور تو بگویم کاسرار دل از گریه فتادهست به رویم دریاب که بی روی تو ای سرو گلندام از…
آسان شود به صبر همه کار غم مخور
آسان شود به صبر همه کار غم مخور تو یار باش اگر نبود یار غم مخور دل بد مکن ز رفته و از نامده مپرس…
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز نشکفته است یک گلت از گلستان هنوز دستی نبردهام چو کمر با تو در میان کامی ندیدهام…
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود گلدستههای…
ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس
ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس که عشق درّ یتیم است و جام می الماس جمال سبزه و گل بین میان صحن چمن…
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود از دماغ من سودا زده عکس رخ تو…
هر چند میشکافی تو موی در معانی
هر چند میشکافی تو موی در معانی از معنی میانش ای عقل بر کرانی چون بحر عشق جانان موج گهر بر آرد جان در میانه…
نتواند که ز خط تو سوادی خواند
نتواند که ز خط تو سوادی خواند هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم خامهوارم خط تو…
منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده
منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده کشیده درد ولی عاقبت دوا دیده ز ریگهای بیابان و برگهای درخت هزار رهبر و ره بین و…
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست خود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست مردم دیده برون میکنم از خانهٔ…
مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست
مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست شاد بادا غم که جز با وی وفاداریم نیست مُردهام دیده است، پندارد مگر من…
مختار نبودم که فتادم ز تو دوری
مختار نبودم که فتادم ز تو دوری درماندهام ای دوست به هجران ضروری بیرون مرو از سینهٔ بیکینه که جانی غایب مشو از دیدهٔ غمدیده…
لعل تو چون کشف اسرار نهانی میکند
لعل تو چون کشف اسرار نهانی میکند جزع من بر روی من گوهر فشانی میکند با سر زلف تو شانه میدرآرد سربهسر با لب لعل…
گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم
گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم ور ز می توبه کنم، زاهد خامی باشم زلف و خالی نبود رهزن صاحبنظران بهر یک دانه…
گر اشارت میکنی، چشم تو مردم میکُشد
گر اشارت میکنی، چشم تو مردم میکُشد ور همیگوئی که بخشیدم تکلم میکشد در فراقت میکَنم جان، ور بیائی جان دهم روز بدبختی گدایان را…
غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد
غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شد دل به زر در بست گل، دوران او بر باد شد اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجماند…
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونم در سر همه سودا شد و در دل همه خونم دیرست که دیوانهام و عاشق و…
صدرگه عشق غیر سینه نباشد
صدرگه عشق غیر سینه نباشد نقد بلا را جز این خزینه نباشد عشق بتان در دلم نهفته نماند باده نهان اندر آبگینه نباشد نوش کن…
شب فراق تو دارم به ناله همدمیئی
شب فراق تو دارم به ناله همدمیئی به روز هجر کنم با غم تو محرمیئی تو لذت غم عشق از دل بلاکش پرس که تا…
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمیشود
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمیشود یک ذره درد عشق تو کمتر نمیشود ما خوردهایم چو خضر آب حیات عشق وین…
زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید
زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید بخت سیاه بین که به آخر کجا کشید بودم مثال قطرهٔ شبنم قرین خاک مهر تو رخ نمود…
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد معیّن است که عین عنایتی باشد چو ذره نام بر آریم در هواداری اگر ز سایهٔ مهرت حمایتی…
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی کمترم از خاک ره بر در دیوانگی جامهٔ صاحبدلان جمله بپوشید دل هیچ لباسی نیافت در خور دیوانگی…
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم
دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بودهایم همچو مشکین سنبل او بی سر و پا بودهایم منت ایزد را که یک شب در کنار ما…
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند
دلم از جام غمت نیش بلا نوش کند همه را درد و مرا درد تو بیهوش کند چون به پیشت نکنم ناله؟ که بلبل در…
در وفا من بر رهم، ای بیوفا بیره توئی
در وفا من بر رهم، ای بیوفا بیره توئی بی قسم باور نخواهی داشتن، بالله توئی میروی چون ماه، جانم تیره میماند چو شب بی…
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست برد آرامم به بوی زلف بیآرام دوست خاک میگفتم شوم تا در قدمهایش روم باز میگویم نشیند گرد…
حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما میکشد
حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما میکشد ما را ز خط سبز او خاطر به صحرا میکشد شکل صنوبر شد دلم، مایل سوی بالای او…
چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را
چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را قبلهٔ عالمی کنی، روی چو ماه خویش را چرخ کلاه آفتاب، از سر رشک بفکند گر…
چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمیگنجد
چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمیگنجد وگر گنجد دل اندر بر، در او دلبر نمیگنجد اگر پروانهٔ عشقی، در آتش…
جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت
جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت تن پیش تنت ریزم و جان بر جانت تو در دل من ساکن و من در…
ترک لشکرشکن عشوهگر عربدهجوی
ترک لشکرشکن عشوهگر عربدهجوی بتکافِر بچهٔ نوشلب سلسلهموی دوش سرمست به سر وقت حریفان میرفت با می و مطرب و چنگ و دف و جامی…
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست هر بلا کز چرخ نازل میشود بر جان ماست هجر کو میآورد غم، همنشین من شده…
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است زمان رندی و مستی و رقص و اوباشی است بنفشه در حرم بوستان به عطاری است نسیم…
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی که دام زلف تو بگرفت ماه تا ماهی صبا به کوی تو میرفت و جان در آن…
براق برق عزم آسمان کرد
براق برق عزم آسمان کرد قطار پیل جوهرکش روان کرد فلک دلگرم شد از بهر غنچه هوا از ابر گل را سایبان کرد چو چشم…
با گل سخن جمال او رفت
با گل سخن جمال او رفت گل را همه رنگ و بو رفت سروش چو بدید بر لب جوی آب رخ او چو آبِ جو…
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری تا کی از دیدهٔ صاحبنظران پرده دری باز آیم ز همه گر ز درم باز آئی بگذرم…
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو کار ما بالا گرفته از قد و بالای تو جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زر…
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم گر باده به یادت نخورم، باد حرامم در گوش قدح نام تو میگفت صراحی زان روز هوادار می…
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود خون رَودم ز دیده کو نیست دمی به آب خود چون همه عشق را صفت بیخودی و…
از آتش می در خم خمار چه جوش است
از آتش می در خم خمار چه جوش است در میکده از جوشش مستان چه خروش است آن کس که به یک جو نخرد ملک…
یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت
یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت جان ز دردش رفت و درد از جان ما هرگز نرفت در حریم وصلش ای…
هوایت در دماغ من نگنجد
هوایت در دماغ من نگنجد خیالت در سر سوزن نگنجد به زلفت دل نبستم، زانکه سگ را کمند شاه در گردن نگنجد به دامن چون…
هرکس حکایتی ز جمالت شنیدهاند
هرکس حکایتی ز جمالت شنیدهاند ور نه به دیده صورت رویت ندیدهاند چون رو به روی تو ننهادند از چه روی عشاق را چو زلف…
هر چه نه عشقست همه کافریست
هر چه نه عشقست همه کافریست سجده که بیصدق بود بتگریست این سر اگر در قدم او رود سلطنت این سری و آن سریست ز…
ناله یادت میدهد کز بیدلانت یاد نیست
ناله یادت میدهد کز بیدلانت یاد نیست لیک او باد است و از وی حاصلی جز باد نیست در رهت از ناتوانی آب چشمم میبرد…
من و مسجد همه دانند که تهمت باشد
من و مسجد همه دانند که تهمت باشد کار هر طایفه باید که به نسبت باشد من گدایم، به عبادت نخرم باغ بهشت در عطائی…
من اوفتاده و انفاس روح پرور باد
من اوفتاده و انفاس روح پرور باد چو باد بر تو گذر میکند حرامش باد شب فراق و غریبی و عشق و تنهائی چه شد…
مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود
مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود کمینه کار من از غم هلاک خواهد بود ز خواب چون به قیامت خراب برخیزم کفن ز دست…
مرا آستانت پناهی خوشست
مرا آستانت پناهی خوشست که خاک درت تکیهگاهی خوشست از آن خازن روضه شد چون بلال که هندوی خالت سیاهی خوشست اگر عشق بازی به…
لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی
لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی چون خط مشکبار خود، خط مرا نکو کشی خون هزار بی گنه، ریختهای به…
گر دلم در بر چو آتش بیقرار افتاده است
گر دلم در بر چو آتش بیقرار افتاده است درّ دریای سرشکم آبدار افتاده است سنبلت از گل پرستی در چمن پیچیده است نرگست از…
گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
گدای دولت آنم که او گدای تو باشد به دیده درکشم آن را که خاک پای تو باشد حیات چون بود آن را که در…
غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش
غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش جام جم نوش و فراموش بکن ملک جمش خاک شو بر در میخانه که باب کرم…
عشاق تو را درد سر عام نباشد
عشاق تو را درد سر عام نباشد در دایرهٔ سوختگان خام نباشد در بارگه عشق خرد را نبود راه کان مجلس خاص است و ره…
صبحدم یاد تو کردیم و دعائی گفتیم
صبحدم یاد تو کردیم و دعائی گفتیم به خیال تو سلامی و ثنائی گفتیم نسبت حاجب تو خلق ز ما پرسیدند ماه یک روزهٔ انگشت…
شاد است دل که از غم تو یاد میبرد
شاد است دل که از غم تو یاد میبرد این بارگیر بار غمت شاد میبرد هر صبحدم دوگانه گزارم یگانه را ذکر لب تو رونق…
سخت سستی تو در وفا داری
سخت سستی تو در وفا داری نیک بد میکنی جفا کاری من غمت را نگاه میدارم تو دلم را نگه نمیداری زیر پای تو من…
زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست
زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست عمرش دراز باد که بشکست و بازبست باد صبا ز فرق تو بوئی به چین رساند…
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود که از قدیم تو بودی و این شکسته نبود جدا ز روی تو من روی و ره…
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما…
دوش ماه ما به منزل راه بُرد
دوش ماه ما به منزل راه بُرد چشم ما تا روز اختر میشمرد شمع را آتش به سر بر میرود پیش روی او نشست از…
دلم را در زنخدانت ره افتاد
دلم را در زنخدانت ره افتاد قدم از ره برون زد در چَه افتاد چو در مهتاب میرفتی خرامان ز رویت تاب در روی مه…
در هر زمین که سروی چون قد او برآید
در هر زمین که سروی چون قد او برآید شاید که نرگس و گل چون چشم و رو برآید با خود به خاک اگر من…
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه بود چرخ میزد آب و برمیگشت در گرد حصار…
حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید
حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید از هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرون باد…
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزم
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزم به دامن تو ازین رهگذر در آویزم نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست چو لاف…
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را دود بر آتش کجا پوشیده دارد عود را ناله را گیرم که بربندم ره بیرون شدن چون…
جان ما بی شرفِ صحبت جانان خوش نیست
جان ما بی شرفِ صحبت جانان خوش نیست حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست بی لب و عارض او دیده ندارد نوری بی وجود…



