رباعیات مولانا
گویند که عشق عاقبت تسکین است
گویند که عشق عاقبت تسکین است اول شور است و عاقبت تمکین است جانست ز آسیاش سنگ زیرین این صورت بیقرار بالایین است
جان روز چو مار است به شب چون ماهی
جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر اندر چاهی گه در دل…
ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو
ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو وی آتش از این سینهٔ پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بیآبی خود مجوی…
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آئی کارت همه سر بسر پسندیده شود
ای از تو مرا گوش پرودیده بهی
ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیدهای نه آویزهٔ گوش از گوش بدیده آ…
گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد
گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد ور بانگ برآورم دهان میسوزد از من گذرد هر دو جهان میسوزد
ای شب شادی همیشه بادی شادا
ای شب شادی همیشه بادی شادا عمرت به درازی قیامت بادا در یاد من آتشی از صورت دوست ای غصه اگر تو زهره داری یادا
امشب شب آنست که جان شبهاست
امشب شب آنست که جان شبهاست امشب شب آنست که حاجات رواست امشب شب بخشایش و انعام و عطاست امشب شب آنست که همراز خداست
در خواب مهی دوش روانم دیده است
در خواب مهی دوش روانم دیده است با روی و لبی که روشنی دیده است یا بر گل ترکان شکر جوشیده است یا بر شکرستان…
ای آمده بامداد شوریده و مست
ای آمده بامداد شوریده و مست پیداست که باده دوش گیرا بوده است امروز خرابی و نه روز گشتست مستک مستک بخانه اولیست نشست
گر عاشق روی قیصر روم شوی
گر عاشق روی قیصر روم شوی امید بود که حی قیوم شوی از هجر مگو به پیش سلطان وصال میترس کزین حدیث محروم شوی
ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن
ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن وز چشم تو شاید این سخن پرسیدن زینگونه که ابروی تو با چشم خوش است او را ز…
امشب که مه عشق تمامست تمام
امشب که مه عشق تمامست تمام دلدار فرو کرده سر از گوشهٔ بام امشب شب یاد است و سجود است و قیام چون باده و…
در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین
در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین کاین عین حقیقت است و انوار یقین حق نیز جمال خویش در ما بیند وین فاش مکن که…
ای آنکه تو خون عاشقان آشامی
ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بیآرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو باز گردد این بدنامی
گر عاشق زار روی تو نیستمی
گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی
ای عشرت نیست گشته هستک شدهای
ای عشرت نیست گشته هستک شدهای وی عابد پیر بتپرستک شدهای غم نیست اگرچه تنگدستک شدهای از کوزهٔ سر فراخ مستک شدهای
عید آمد و عید بس مبارک عیدی
عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما…
در عشق توم وفا قرین میباید
در عشق توم وفا قرین میباید وصل تو گمانست، یقین میباید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین میباید
چون بت رخ تست بتپرستی خوشتر
چون بت رخ تست بتپرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی…
مائیم که تا مهر تو آموختهایم
مائیم که تا مهر تو آموختهایم چشم از همه خوبان جهان دوختهایم هر شعله کز آتش زنهٔ عشق جهد در ما گیرد از آنکه ما…
بیجهد به عالم معانی نرسی
بیجهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی
آن را که به علم و عقل افراشتهاند
آن را که به علم و عقل افراشتهاند او را به حساب روزی انگاشتهاند وان را که سر از عقل تهی داشتهاند از مال به…
آن پیش روی که جان او پیش صف است
آن پیش روی که جان او پیش صف است داند که تو بحری و جهان همچو کفست بیدف و نیی، رقص کند عاشق تو امشب…
در سلسلهات هر آنکه پا بست شود
در سلسلهات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود میفرمائی که بیخود و مست مشو ناچار هر آنکه میخورد…
یا اوحد بالجمال یا جانمسن
یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن
عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع
عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب کانرا عطش آمده…
ای آنکه طبیب دردهای مائی
ای آنکه طبیب دردهای مائی این درد ز حد رفت چه میفرمائی والله اگر هزار معجون داری من جانم نبرم تا تو رخی ننمائی
زان می مستم که نقش جامش عشق است
زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است ولیک من بندهٔ آنم…
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیم…
نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت نی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت در سنگستان قرابه آنکس ببرد کز سنگ قرابه را…
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بیدیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد
من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو
من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو من بندهٔ آن رحمت خندیدهٔ تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت…
چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست
چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانهای همی زد شبها است کیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمیآید راست
شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن
شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توئی و نور روزم نه روز و نه…
آن را که خدای ناف بر عشق برید
آن را که خدای ناف بر عشق برید او داند نالههای عشاق شنید هر جای که دانه دید زانجا برمید پرید بدان سوی که مرغی…
غمهای مرا همه بناغم داری
غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری
ای موسی ما به طور سینا رفتی
ای موسی ما به طور سینا رفتی وز ظاهر ما و باطن ما رفتی تو سرد نگشتهای از آن گرمیها چون سرد شوی که سوی…
شب رفت کجا رفت همانجای که بود
شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که…
چون دید مرا مست بهم برزد دست
چون دید مرا مست بهم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود…
سرگشته چو آسیای گردان کنمت
سرگشته چو آسیای گردان کنمت بیسر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هرکه بسازی زود ویران کنمت
آن روز که چشم تو ز من برگردد
آن روز که چشم تو ز من برگردد وز بهر تو کشتنم میسر گردد در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت گر چشم تو در…
در مصطبهها گر دو خرابات نگر
در مصطبهها گر دو خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبهٔ عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و…
من همچو کسی نشسته بر اسب خام
من همچو کسی نشسته بر اسب خام در وادی هولناک بگسسته لگام تازد چون مرغ تا که بجهد از دام تا منزل این اسب کدام…
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد حایی برسد مرد که در هر نفسی بیزحمت چشم دوست دیدن گیرد
مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من
مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من چارهگر و چارهساز بیچارهٔ من خورشید و فلک غلام سیارهٔ من نظارهگر دو کون نظارهٔ من
بیمارم و غم در امتحانم دارد
بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم…
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است وان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است…
درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید
درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوئیکه به صحرای بهشتم ببرند صحرای بهشت بر دلم تنگ…
این باد سحر محرم رازست مخسب
این باد سحر محرم رازست مخسب هنگام تفرع و نیاز است مخسب بر خلق دو کون از ازل تا به ابد این در که نبسته…
گفتم که کدامست طریق هستی
گفتم که کدامست طریق هستی دل گفت طریق هستی اندر پستی پس گفتم دل چرا ز پستی برمد گفتا زانرو که در درین دربستی
ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم
ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم ای ماه زمین و آسمان گم کردم می بر کف من منه بنه بر دهنم کز…
گر چرخ پر از ناله کنم معذورم
گر چرخ پر از ناله کنم معذورم ور دشت پر از ژاله کنم معذورم تو جان منی و میدوم در پی تو جان را چو…
این جمله شرابهای بیجام کراست
این جمله شرابهای بیجام کراست ما مرغ گرفتهایم این دام کراست از بهر نثار عاشقان هر نفسی چندین شکر و پسته و بادام کراست
شادی زمانه با غمم برنامد
شادی زمانه با غمم برنامد جز از غم دوست مرهمم برنامد گفتم که به بینمش چه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد
ای چون علم بلند در صحرائی
ای چون علم بلند در صحرائی وی چون شکر شگرف در حلوائی زان میترسم که بدرگ و بدرائی در مغز تو افکند دگر سودائی
دستار نهادهای به مطرب ندهی
دستار نهادهای به مطرب ندهی دستار بده تا ز تکبر برهی خود را برهان از اینکه دستار نهی دستار بده عوض ستان تاج شهی
آن کز تو خدای این گدا میخواهد
آن کز تو خدای این گدا میخواهد در دهر کدام پادشا میخواهد هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است زان جملهٔ خورشید ترا…
حاشا که کند دل به دگر جا منزل
حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم…
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق وز خود جز…
تا این فلک آینهگون بر کار است
تا این فلک آینهگون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون…
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل چون احمد و بوبکر به…
این عشق به جانب دلیران گردد
این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانهٔ عشق از امل معمور است میپنداری که بیتو ویران گردد
مولای اناالتائب مما سلفا
مولای اناالتائب مما سلفا هل تقبل عذر عاشق قد تلفا این کان ندامتی صدودا و جفا مولای عفیالله عفیالله عفا
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان از دلشدهگان گناه کم گیر ای جان گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان…
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله…
آن کیست که بیرون درون مینگرد
آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از…
آبی که از این دیده چو خون میریزد
آبی که از این دیده چو خون میریزد خونیست بیا ببین که چون میریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل میخورد و دیده…
از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی…
تا چند از این غرور بسیار ترا
تا چند از این غرور بسیار ترا تا کی ز خیال هر نمودار ترا سبحانالله که از تو کاری عجب است تو هیچ نه و…
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال آسودگی و عشق حرامست…
این واقعه را سخت بگیری شاید
این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان…
ای در طلب گرهگشائی مرده
ای در طلب گرهگشائی مرده در وصل بزاده وز جدائی مرده ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدائی…
دل میگوید که نقد این باغ دریم
دل میگوید که نقد این باغ دریم امروز چریدیم و به شب هم بچریم لب میگزدش عقل که گستاخ مرو گرچه در رحمت است زحمت…
آن یار که از طبیب دل برباید
آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرمایند یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی…
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در…
از عشق تو دریا همه شور انگیزد
از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن…
تا در طلب مات همی کام بود
تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر…
شیرین سخنی در دل ما میخندد
شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی میبندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او…
با دل گفتم که دل از او جیحونست
با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش…
هشیار اگر زر و گر زرین است
هشیار اگر زر و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است زیرا که خرابات اصول…
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی انصاف بده که عشق را چون سائی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر…
دلدار مرا گفت ز هر دلداری
دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که…
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطهٔ خاک…
خود را چو دمی ز یار محرم یابی
خود را چو دمی ز یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر…
از ما بت عیار گریزان باشد
از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان…
تا ظن نبری که من دوئی میبینم
تا ظن نبری که من دوئی میبینم هر لحظه فتوحی بنوی میبینم جان و دل من جمله توئی میدانم چشم و سر من جمله توئی…
عشقست که کیمیای شرقست در او
عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریائیست کاین جملهٔ کاینات غرقست در…
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر بنواز بر این…
یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود
یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینهٔ فهم تو مفهوم شود
ای دل سر آرزو به پای اندر بند
ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا مینکند نومید مشو دل به خدای…
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم با بیداران ز خویش در خواب شدیم
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد از رحمت و فضل اوش امداد رسد کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب تا پیش از اجل مرا…
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای…
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت…
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم شعر و غزل و دو بیتی آموختهایم در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست…
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و…



