گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد

گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز غصه آلوده شود پاکیزه شود…

با پیر خرد نهفته میگویم دوش

با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش کین دیدنیست گفتنی نیست خموش

کاچی سازی که روز برفست و وحل

کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر، میریست…

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را درباز که راه نیست کم خرجان را تن همچو صدف دهان گشاده است که آه من کی…

صافی صفت و پاک نظر باید بود

صافی صفت و پاک نظر باید بود وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود هر لحظه اگر هزار دردت باشد در آرزوی درد دگر باید…

آن یار که عقلها شکارش میشد

آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد

از بسکه برآورد غمت آه از من

از بسکه برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد…

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من…

تا رهبر تو طبع بدآموز بود

تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی…

گلباغ نهانست و درختان پنهان

گلباغ نهانست و درختان پنهان صد سال نماید او و او خود یکسان بحریست محیط و بی‌حد و بی‌پایان صد موج ز موج او درون…

با دل گفتم که ای دل از نادانی

با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت شده‌ای میدانی دل گفت مرا سخن غلط میرانی من لازم خدمتم تو سرگردانی

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست ور در هجری دوزخ با داغ اینست عشق است قدیم در جهان پوشیده پوشیده برهنه میکند لاغ اینست

ای دل تو بهر خیال مغرور مشو

ای دل تو بهر خیال مغرور مشو پروانه صفت کشتهٔ هر نور مشو تا خود بینی تو از خدا مانی دور نزدیکتر آی و از…

عشقت صنما چه دلبریها کردی

عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی

اندر طلب آن قوم که بشتافته‌اند

اندر طلب آن قوم که بشتافته‌اند از هرچه جز اوست روی برتافته‌اند خاک در او باش که سلطان و فقیر این سلطنت و فقر از…

دلها مثل رباب و عشق تو کمان

دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد…

از مطبخ غمهاش بلا میرسدم

از مطبخ غمهاش بلا میرسدم هر لحظه به صد گونه ابا میرسدم بوی جگر سوخته هر دم زدنی بر مایدهٔ غم از کجا میرسدم

تا ظن نبری که من کمت می‌بینم

تا ظن نبری که من کمت می‌بینم بی‌زحمت دیده هر دمت می‌بینم در وهم نیاید و صفت نتوان کرد آن شادیها که از غمت می‌بینم

ما عاشق عشقیم که عشق است نجات

ما عاشق عشقیم که عشق است نجات جان چون خضر است و عشق چون آبحیات وای آنکه ندارد از شه عشق برات حیوان چه خبر…

با عشق نشین که گوهر کان تو است

با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است آنرا بمخوان جان که غم جان تو است…

گرنه حذر از غیرت مردان کنمی

گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفته‌ام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بی‌خویش و خراب و مست و…

ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو

ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقهٔ خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدانکه مشرک راهی…

کو پای که او باغ و چمن را شاید

کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوخته‌ای بنمای…

آنکس که بروی خواب او رشک پریست

آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز…

صد داد همی رسد ز بیدادی تو

صد داد همی رسد ز بیدادی تو در وهم چگونه آورم شادی تو از بندگی تو سرو آزادی یافت گل جامهٔ خود درید ز آزادی…

با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد

با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گوئی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق میداد نشان حلقش به طناب غیرت…

هم مستم و هم بادهٔ مستان توام

هم مستم و هم بادهٔ مستان توام هم آفت جان زیر دستان توام چون نیست شدم کنون ز هستان توام گفتی که الست از الست…

داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو

داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو وان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزهٔ جگرخوارهٔ تو

ناخوانده به هرجا که روی غم باشی

ناخوانده به هرجا که روی غم باشی ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی تا کافر را خدا نخواند نرود شرمت بادا ز کافری…

دانم که برای ما نخفتی همه دوش

دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر تو از دیده…

آنکو ز نهال هوست شبخیزانست

آنکو ز نهال هوست شبخیزانست چون مست بهر شاخ در آویزنست کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است کو قرهٔ عین طرب‌انگیزانست

دی عاقل و هشیار شدم در کاری

دی عاقل و هشیار شدم در کاری برهم زدم دوش مر مرا عیاری دیدم که دل آن اوست من اغیارش بیرون رفتم از آن میان…

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی نی دانش آن نیست بدین آسانی در دست و تن تو کاله پنهان کرده است ای شحنه چراش زو…

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه…

تو سیر شدی من نشدم زین مستی

تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا می‌ریزد می‌گردد سنگ و می‌زخد…

آمد بر من دوش مه یغمائی

آمد بر من دوش مه یغمائی گفتم که برو امشب اینجا نائی می‌رفت و همی گفت زهی سودائی دولت بدر آمده است و در نگشائی

در باغ درآب با گل اگر خار نه‌ای

در باغ درآب با گل اگر خار نه‌ای پیش آر موافقت گر اغیار نه‌ای چون زهر مدار روی اگر مار نه‌ای این نقش بخوان چو…

ای زخم تو خوشتر از دوای دگران

ای زخم تو خوشتر از دوای دگران امساک تو بهتر از عطای دگران ای جور تو بهتر از وفای دگران دشنام تو بهتر از ثنای…

ما می‌خواهیم و دیگران میخواهند

ما می‌خواهیم و دیگران میخواهند تا بخت کرا بود کرا راه دهند ما زان غم او به بازی و خنداخند عقل و ادب و هرچه…

ای زخم زننده بر رباب دل من

ای زخم زننده بر رباب دل من بشنو تو از ناله جواب دل من در هر ویران دفینه گنج دگر است عشق است دفینه در…

گفتم به طبیب داروئی فرمائی

گفتم به طبیب داروئی فرمائی نبضم بگرفت از سر دانائی گفتا که چه درد میکند بنمائی بردم دستش سوی دل سودائی

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری هم بد باشد سزای بدکرداری با اینکه خداوند کریم و است و رحیم گندم ندهد بار چو جو می‌کاری

امروز طوافست طوافست طواف

امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف

در چشم آمد خیال آن در خوشاب

در چشم آمد خیال آن در خوشاب آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب پنهان گفتم براز در گوش دو چشم مهمان عزیز است بیفزای…

امروز من از تشنه دهانی و خمار

امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می‌آیم و می‌روم چو انگور افشار آخر قدح…

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی گه قصهٔ آ، به درد دل می‌گوئی سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئی کو از تو برون نیست…

اول به هزار لطف بنواخت مرا

اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا

طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر

طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر آورد عروس نظم در حجرهٔ ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن…

بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش

بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ ما زرد و…

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبهٔ جان باز…

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و…

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

روزت بستودم و نمی‌دانستم

روزت بستودم و نمی‌دانستم شب با تو غنودم و نمی‌دانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمی‌دانستم

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی بنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی … تو بر قدم باز پسین می‌گردی

هر شب که دل سپهر گلشن گردد

هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینهٔ دل آیینهٔ دل ز آه روشن…

در دست اجل چو درنهم من پائی

در دست اجل چو درنهم من پائی در کتم عدم در افکنم غوغائی حیران گردد عدم که هرگز جائی در هر دو جهان نیست چنین…

نومید مشو امید می‌دار ای دل

نومید مشو امید می‌دار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را…

روزیکه بود دلت ز جان پر از درد

روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان…

ای عالم دل از تو شده قابل جان

ای عالم دل از تو شده قابل جان حل کرده صفات ذات تو مشکل جان عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان…

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم…

در راه نیاز فرد باید بودن

در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن

نی آب روان ز ماهیان سیر شود

نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از…

در زهد اگر موسی و هارون آئی

در زهد اگر موسی و هارون آئی وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون…

ای اهل مناجات که در محرابید

ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید

آن دل که شد او قابل انوار خدا

آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر کو جمله به…

زینگونه که من به نیستی خرسندم

زینگونه که من به نیستی خرسندم چندین چه دهید بهر هستی پندم روزیکه به تیغ نیستی بکشندم گریندهٔ من کیست بر او می‌خندم

آن را که بود کار نه زین یارانست

آن را که بود کار نه زین یارانست کاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست این راه که راه دزد و عیارانست چه جای توانگران و زردارانست

غم را بر او گزیده میباید کرد

غم را بر او گزیده میباید کرد وز چاه طمع بریده میباید کرد خون دل من ریخته میخواهد یار این کار مرا به دیده میباید…

در سر دارم ز می پریشانیها

در سر دارم ز می پریشانیها با قند لب تو شکرافشانیها ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی رسوا شود این دم همه پنهنیها

ای عقل برو که عاقل اینجا نیست

ای عقل برو که عاقل اینجا نیست گر موی شوی موی ترا گنجانیست روز آمد و روز هر چراغی که فروخت در شعلهٔ آفتاب جز…

من مالک ملک لامکانی شده‌ام

من مالک ملک لامکانی شده‌ام من عارف گنج زرکانی شده‌ام تا از صدف تن گهر دل سوزد در عالم جان بحر معانی شده‌ام

چشم تو ز روزگار خونریزتر است

چشم تو ز روزگار خونریزتر است تیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است رازی که بگفته‌ای بگوشم واگوی زانروی که گوش من گرانخیزتر است

مائیم ز عشق یافته مرهم خود

مائیم ز عشق یافته مرهم خود بر عشق نثار کرده هر دم دم خود تا هر دم ما حوصلهٔ عشق رود در هر دم ما…

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست او رفت ز جای و گرد او هم برخاست تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش…

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کوکی خفته است پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از…

در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن

در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار…

ای کوران را به لطف ره بین کرده

ای کوران را به لطف ره بین کرده وی گبران را پیشرو دین کرده درویشان را به ملک خسرو کرده وی خسرو را بردهٔ شیرین…

گفتم عشقت قرابت و خویش منست

گفتم عشقت قرابت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا بکمان و تیر خود می‌نازی گستاخ مینداز گرو پیش منست

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا هر چند که سرخ روست اطراف شفق شهمات همی شوند رخ…

گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم

گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم ور با لب خشک عشق را خشک…

نی من منم و نی تو توئی نی تو منی

نی من منم و نی تو توئی نی تو منی هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی من با تو چنانم…

در کام دل آنچه بود نفسم همه راند

در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل…

من بندهٔ یاری که ملالش نبود

من بندهٔ یاری که ملالش نبود کانرا که ملالست وصالش نبود گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال تا تیره بود آب خیالش نبود

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن…

ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست

ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی او قصه ز دیده میکند فرق اینست

سرسبزتر از تو من ندیدم شجری

سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری شبخیزتر از تو من ندیدم سحری پرذوق‌تر از تو من ندیدم شکری

بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلب

بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلب بی‌خاتم حق ملک سلیمان مطلب چون عاقبت کار اجل خواهد بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب

لعلیست که او شکر فروشی داند

لعلیست که او شکر فروشی داند وز عالم غیب باده نوشی داند نامش گویم و لیک دستوری نیست من بندهٔ آنم که خموشی داند

ای نفس عجب که با دلم همنفسی

ای نفس عجب که با دلم همنفسی من بندهٔ آن صبح که خندان برسی ای در دل شب چو روز آخر چه کسی هم شحنه…

گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم

گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم ور بخت شوی رخت بسویت نبرم زین بیش اگر بر سر کویت گذرم فرمای که چون مار بکوبند…

چون شاهد پوشیده خرامان گردد

چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد

ای پیر اگر تو روی با حق داری

ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر…

سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت

سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت در عالم حسن آب زلف تو نداشت هرچند که لاف آبداری میزد پیچید بس و تاب زلف تو…

آن ساقی روح دردهد جام آخر

آن ساقی روح دردهد جام آخر این مرغ اسیر بجهد از دام آخر گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر

فرمود که دست و پا بکاری بزنیم

فرمود که دست و پا بکاری بزنیم تا می نرود دو دست بازی بزنیم چون در تو زدیم دست از این شادی را پس چون…

ای یار مرا موافقی وقتت خوش

ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی…

شب گشت درین سینه چه سوز است عجب

شب گشت درین سینه چه سوز است عجب می‌پندارم کاول روز است عجب در دیدهٔ عشق می‌نگنجد شب و روز این دیدهٔ عشق دیده دوز…

چون نیستی تو محض اقرار بود

چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایهٔ انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بوئی کافر میرد اگرچه دیندار بود

هرچند که بار آن شترها شکر است

هرچند که بار آن شترها شکر است آن اشتر مست چشم او خود دگر است چشمش مست است و او ز چشمش بتر است او…

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد می‌آید آب دیده می‌ناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد