رباعیات فیاض لاهیجی
یک ره سوی دل که لوح جانست ببین
یک ره سوی دل که لوح جانست ببین خورشید ازین ذرّه عیانست ببین رویی که در آرزوش چشمی همه تن این آینه هم در تو…
هر چند که دور از درت میگردم
هر چند که دور از درت میگردم برگرد دل ستمگرت میگردم چون معنی دوری که به خاطر گردد دورم ز تو و گرد سرت میگردم
گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار
گر زانکه ز گفتگوی درس اسرار بر خاطر نازک تو باشد آزار تو معدن فضلی و بود معدن را آزار ز دست گنج خواهان بسیار
صد شکر که آهوی ترا صید شدم
صد شکر که آهوی ترا صید شدم بر هم زن زهد و آفت شید شدم زلف تو مرا ز دین و دنیا برهاند در دام…
دلگیر بود ناله بلبل بیتو
دلگیر بود ناله بلبل بیتو پر دردسرست نشئه مل بیتو بیتاب بود طرّه سنبل بیتو نوبر نکند شکفتگی گل بیتو
در آرزوی وصال آن خوشرفتار
در آرزوی وصال آن خوشرفتار زانرو که خلا محال باشد هر بار خلوتگه دیده از همه پردازم شاید که به دیدهام درآید ناچار
تا مرد مجرّد از من و ما نبود
تا مرد مجرّد از من و ما نبود از بهر سلوک او مهیّا نبود تریاکی عادتی، عجب نیست ترا گر باده تحقیق گوارا نبود
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم
بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم در کشور پوست تخت شاهی داریم گنجینه نیستی پرست از همه چیز در کیسة فقر هر چه خواهی داریم
آهم ز دل زبانه فرسود نشست
آهم ز دل زبانه فرسود نشست از بوتة خارِ هستیم دود نشست ماننده خار خشک در گلخن عشق زودم آتش گرفت و هم زود نشست
اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُدا
اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُدا هر یک سوی آخرت رهیاند جدا لیکن شه مردان علی عالیقدر راهیست که راست میرود تا به خدا
یارب نفس گرم ثنا سنجم ده
یارب نفس گرم ثنا سنجم ده وز درد طلب راحت هر رنجم ده از خویش تهی کن وز خویشم پر کن ویرانه کن و در…
هر چند که دل لبالب از نور خداست
هر چند که دل لبالب از نور خداست لیکن به مثل قطره کجا بحر کجاست؟ داند نظری کو به حقیقت بیناست کابینه اناالعکس اگر گفت؟…
گر دل ز فروغ عشق پیرایه کند
گر دل ز فروغ عشق پیرایه کند فردوس ز خاک پاش سرمایه کند این دانه که در زمین تن افکندند گر برخیزد بر آسمان سایه…
صد شکر که آن سرو چمن باز آمد
صد شکر که آن سرو چمن باز آمد وان ماه سفر کرده من باز آمد امروز مگر روز قیامت شده است کان جان ز تن…
دل یافت حیات ابد از خدمت فیض
دل یافت حیات ابد از خدمت فیض جان زندة جاوید شد از صحبت فیض جز وحشتم از خلق جهان نفزاید تا انس لقب داد به…
در پیش کسی که علم و دانش بابست
در پیش کسی که علم و دانش بابست توفیق مهیّا شدن اسبابست اسباب چو جمع شد دگر کار از تست توفیق برای سفرت مهتابست
تا نیش زبانم رگ اندیشه گشود
تا نیش زبانم رگ اندیشه گشود غارتزده ی دو کونم از گفت و شنود از شومی یک زبان به بادش دادم نقدی که ز پنج…
باید به لباس نیستی هست شدن
باید به لباس نیستی هست شدن بر پا بودن ولیک از دست شدن سر رشته به کف داشتن و مست شدن اندازِ بلند کردن و…
آنم که ز خرّمی دلم را عارست
آنم که ز خرّمی دلم را عارست وز عادت من خوی طرب بیزارست بیحاصل از آن شدم که بختم پرورد نخلی که به سایه پرورد…
اسرار نهان فاش نباید گفتن
اسرار نهان فاش نباید گفتن جز حیرت سامع نفزاید گفتن هر چند که آیینه جدا نیست ز عکس لیک آینه را عکس نشاید گفتن
وقت است که ترک پیر و استاد دهیم
وقت است که ترک پیر و استاد دهیم آموختهها را همه از یاد دهیم با جام می دو ساله در میکدهها ناموس هزار ساله بر…
هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان
هر چند کنی ز چرخ و انجم برهان نتوان به خدا رسید جز از عرفان گر زیر و زبر، سواد روشن سازد بیمعنی قرآن نشوی…
گر بیعمل از علم کسی بهره ندید
گر بیعمل از علم کسی بهره ندید از علم ولی قفل عمل راست کلید علمست چو چشم، و پا عمل، اندر راه تا چشم ندید…
شرعست سپهری که نیابی خطرش
شرعست سپهری که نیابی خطرش وز رجم نیابند شیاطین گذرش خورشید درو نبی و ماهست بتول اولاد نبی بروج اثنا عشرش
دل را ز می عشق تو بیهش کردیم
دل را ز می عشق تو بیهش کردیم یکباره چراغ عقل خامش کردیم صد مایه دانش فلاطونی را خواندیم و بیاد تو فرامش کردیم
دامن ز تعلقات دنیا برچین
دامن ز تعلقات دنیا برچین در دامگه فریب این زن منشین چندانکه نیاز بیش نازش بیش است یک ناز کن و نیاز پی در پی…
تب، رو به من از غایت بیشرمی کرد
تب، رو به من از غایت بیشرمی کرد وز تاب تب استخوان من نرمی کرد تنها نگذاشت یک دمم تا به سحر ممنون تبم که…
با عشق هوس سوز غم کام کجا
با عشق هوس سوز غم کام کجا این دانه ببین کجا و این دام کجا ترطیب دماغ عشق چیز دگرست سودای تو و روغن بادام…
آنرا که خبر ز عالم راز رسید
آنرا که خبر ز عالم راز رسید در گوش سر از لُبّ دل آواز رسید از عالم آغاز به انجام آمد باز از ره انجام…
از ناز قضا چو چهرة حسن آراست
از ناز قضا چو چهرة حسن آراست تشریف حیا به قدّ عشق آمد راست گر این دو نگهبان نبود از چپ و راست بس دود…
وصل است متاعی که به دیدن نرسد
وصل است متاعی که به دیدن نرسد این شهد تمنّا به چشیدن نرسد کامی به هوای حسرتش خوش میدار کاین میوه لطیفست به چیدن نرسد
نوروز شد و یار به من بست گرو
نوروز شد و یار به من بست گرو کز داغ کهن به دل نماند پرتو گفتم که ندارم چه شود پس گفتا خوش باش که…
گاهی ز نبی گه ز ولی میگویم
گاهی ز نبی گه ز ولی میگویم گه نادعلی سینجلی میگویم نُه پردة چرخ ترسم از هم بدرد چون از سر درد یا علی میگویم
سعی تو کلید قفل مشکل نشود
سعی تو کلید قفل مشکل نشود تقدیر به تدبیر تو باطل نشود گر هر دو جهان خواسته باشند چه سود چیزی که خدا نخواست حاصل…
درد تو تلافی تن آسانیهاست
درد تو تلافی تن آسانیهاست عشق تو کفارة مسلمانیهاست اندازة همّت پریشانان است زلف تو که معراج پریشانیهاست
خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند
خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند گردون شب و روز جستجوی تو کند گُل در تو نمیرسد به خوبی هر چند در خلوتِ غنچه مشق…
تا کی هدف بوده و نابوده شوی
تا کی هدف بوده و نابوده شوی ترسم در زیر بار فرسوده شوی تا چند به دوش خود کشیدن خود را بردار ز خود دست…
با خلق جهان غیر نزاعی نبود
با خلق جهان غیر نزاعی نبود روزی نبود که اختراعی نبود فیّاض بساط مهر برچین کامروز کاسدتر ازین جنس متاعی نبود
آنانکه رهی به عالم دل دارند
آنانکه رهی به عالم دل دارند از صحبت جسم پای در گل دارند بیجاده گر افتند به ره عیب مکن در گمشدگی رهی به منزل…
از پیش من ای ماه جهان گرد مرو
از پیش من ای ماه جهان گرد مرو وی غنچه نازِ نازپرورد مرو در عشق تو با من نفسی بیش نماند یک لحظه غنیمت است،…
یارب کشتم به وصل حاصل برسان
یارب کشتم به وصل حاصل برسان وز عشق خودم چاشنی دل برسان تا چند مجاز بیحقیقت باشم در راه شدم پیر به منزل برسان
نوروز شد و شکفت گلزار هوس
نوروز شد و شکفت گلزار هوس گفتن به تو ای معلّم هرزه نفس بر نوگل من جفا و بیرحمی بس گل را به قفس نگه…
کردم برِ نامحرم اگر داد از تو
کردم برِ نامحرم اگر داد از تو داد از تو بتا و داد و بیداد از تو محتاج به محرمم چرا میکردی تا کار به…
سرگشتة اوّلم به آخر نرسم
سرگشتة اوّلم به آخر نرسم درماندة باطنم به ظاهر نرسم با آنکه خیالی شدهام در غم تو داغم که چرا ترا به خاطر نرسم
دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست
دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست عقل آمد و این علاقه شد اندکست آویخته بودیم به یک پا عمری عشق آمد و این…
حسرت غم دیرینه دوا نتوانست
حسرت غم دیرینه دوا نتوانست غم نیز به عهد خود وفا نتوانست جز زلف بتان که سایهاش کم نشود کس فکر پریشانی ما نتوانست
تا کی فیّاض ترک مستی تا کی!
تا کی فیّاض ترک مستی تا کی! زاهد چو نیی تو، بتپرستی تا کی! این بار گران زور دگر میخواهد عجز تو و طمطراق هستی…
با راه صواب از خطا میگردیم
با راه صواب از خطا میگردیم هر چند که رفتهایم وا میگردیم او در دل و ما در طلبش کوی به کوی معشوق کجا و…
آنرا که به اوصاف تو دید دگرست
آنرا که به اوصاف تو دید دگرست از لطف تو هر لحظه نوید دگرست با طاعت ما روی بهی نیست ولی ما را به جناب…
از مکرِ خرد ز حد فزون میترسم
از مکرِ خرد ز حد فزون میترسم وز حیلة عقل ذوفنون میترسم گفتی به خرد مگر ترا دشمنی است نه نه که ز نفرین جنون…
هم گریه من ز چشم مست دگریست
هم گریه من ز چشم مست دگریست هم خنده ز لعل میپرست دگریست القصّه مرا چو صورت آیینه هم گریه و هم خنده به دست…
من داغ علی به هیچ مرهم ندهم
من داغ علی به هیچ مرهم ندهم خاک در او به آب زمزم ندهم خاک در او ذخیره دارم در چشم این خاک به خون…
کی جانب هند روی نیکو آرم
کی جانب هند روی نیکو آرم من نیستم آنکه رو به هندو آرم از یک هندوی بخت خود دل تنگم در عالم هندوان چسان رو…
زرگر پسری که حسن ازو مینازد
زرگر پسری که حسن ازو مینازد در راه غمش عشق روان میبازد یکرنگی زر از آن کند مهر منیر در بوته مهر او مگر بگدازد
در وادی عشق پر مکش منّت پا
در وادی عشق پر مکش منّت پا بیگام درین مرحله شو ره پیما مردم گویند پای بردار و برو من میگویم که پای بگذار و…
خود را با ما چو دیده بستیم نمود
خود را با ما چو دیده بستیم نمود گردی بودیم چون نشستیم نمود در پرده آینه نهان بود رخش این چهره درست تا شکستیم نمود
تا زلف به روی تو پریشان شده است
تا زلف به روی تو پریشان شده است بر همزن جمعیّت ایمان شده است خال رخ تو مگر که ابراهیم است کاتش ز برای او…
ای گل شده بیرخ نکویت بدنام
ای گل شده بیرخ نکویت بدنام وز شرم لب تو باده گردیده حرام ابروی ترا هلال گفتم، مه نو بالید به خود چنانکه شد ماه…
آنانکه خدا را به نظر میدانند
آنانکه خدا را به نظر میدانند راهی به مؤثر از اثر میدانند جمعی که قیاس گل گرفتند ز خار معلوم که از گل چه قدر…
آخر ترک تو بیوفا دل کردم
آخر ترک تو بیوفا دل کردم عهد تو به فرمان تو باطل کردم شادی که به کام دشمنم کردی و من شادم که رضای دوست…
هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم
هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم از خون جگر دهد می نوشم چشم مینوشد و چشم خون مرا میبیند یعنی که ز بد همیشه…
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم حرف غم عشق تو مکرّر گشتم میناز که مثل تو ندیدم هر چند دفترچه حسن را سراسر گشتم
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست در عشق ویم ماه خوش و سال خوشست در محنتم ایّام شب تیره نکوست در آتشم احوال پر و…
رمزی ز قضا و قدرت میگویم
رمزی ز قضا و قدرت میگویم وز مسئلة خیر و شرت میگویم تدبیر رهست از تو و لغزش از پا زین بحر شگرف این قدرت…
در گلشن عشق خرمی نایابست
در گلشن عشق خرمی نایابست خار و گلش از تشنه لبی سیرابست با غنچه گل در ته یک پیراهن پژمردگی و شکفتگی در خوابست
چون عقل قبولم نکند دردم من
چون عقل قبولم نکند دردم من چون نفس زبونم نکند مردم من عشقم که قبول طبع ناکس نشوم پیدا کن قدر مرد و نامردم من
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس گفتم به تو بس جفا و، بیرحمی، بس آخر تن و جان خستهای چند کشد در عشق…
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش چون گل نفسی برآور و سرخوش باش هر چند سبکبارتری کم خطری تو باد شو و گو دو…
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد وز باده ناز نشئه در سر دارد ابروی زمانه پر ز چین میگردد لب از لب خندهگر…
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست ننشسته، به من فتنهگری در پیوست مهری که نداشت در دل از من برداشت عهدی که…
هستی همه گرچه هست از فیض اله
هستی همه گرچه هست از فیض اله هستیِّ پس از فنا بود خاطرخواه هر چند که خلعت همه از شاه بود ممتاز بود قبای پوشیده…
مرگم ز ره هلاک برمیدارد
مرگم ز ره هلاک برمیدارد وین خرمنِ پاک پاک برمیدارد دستم ز علایق بدن میگسلد یکباره مرا ز خاک برمیدارد
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ زین بلهوسان کناره به صد فرسنگ من شیشه و این سگ روشان سنگدلند صورت نپذیرد الفت شیشه و سنگ
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید میکرد زبان عتاب و لب میخندید بر سینة مجروح اسیران بلا آن میزد زخم و این نمک…
در کشور فضل کرده یزدانت صدر
در کشور فضل کرده یزدانت صدر خورشید برِ تو گه هلال و گه بدر سرتاسر آفاق ترا بنده سزد افسوس که ماندهای تو مجهولالقدر
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن مردی نبود شکستن و وارستن سهلست شکست شیشه از سنگ ولی سخت است به سنگ خوردن و نشکستن
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم صد چاک به دل دست و گریبان دارم طوفانم اگر ز دیده خیزد چه عجب در دیده…
ای راحت جان غصّه پرورد بیا
ای راحت جان غصّه پرورد بیا وی صیقل خاطر پر از گرد بیا از درد دل خستهدلان بیخبری مردیم ز دوری تو بیدرد، بیا
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش سر از خم نه سپهر برکرد به عرش جبریل چگونه آمد از عرش به زیر؟ ذات…
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد از بسکه لطیف و دلنشین میرقصد از بهر نثار سروِ قدش همه را دل در بر و جان…
ماییم که بیتکلّفیها فن ماست
ماییم که بیتکلّفیها فن ماست در چار سوی گذشتگی مسکن ماست رندی و نظربازی و مستی و جنون ناموس هزار کار در گردن ماست
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن این ره بگذار و راه دیگر سر کن یک عمر ز زهد کله خشکی دیدی یک دم…
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی چون صبح طرب ز شام هجران رفتی آلودگی صحبت ما ننگت بود چون شعله ز ما کشیده دامان…
در کفر و در اسلام دری باز نبود
در کفر و در اسلام دری باز نبود عشق آمد و درهای فرو بسته گشود یک ذرّه چنانکه مینمودیم نهایم عشق آمد و آن چنانکه…
چون در شب معراج نبی همّت بست
چون در شب معراج نبی همّت بست بگسست ز نیستی به هستی پیوست او سایه ایزدست و اینست عجب کاین سایه به آفتاب همدوش نشست
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید خظ حلقه بندگیت در گوش کشید دادی به دم خیرهنگاهان خود را تا آینهات تنگ در آغوش…
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت میسوزم و هیچ نیست از من خبرت گفتی که چو پروانه چه گردی گردم میگردم قربان سرت گرد سرت
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن از فیض وجود اوست گیتی گلشن خورشید اگر چه هست در ابر نهان از نور وی ست…
هر کس که چو من سری به دردش دارد
هر کس که چو من سری به دردش دارد در ناله گرم و آه سردش دارد از عارضه نیست زردی رنگ رخش همچشمی آفتاب زردش…
ما خاک وجود خویش را زر نکنیم
ما خاک وجود خویش را زر نکنیم خود را با خاک تا برابر نکنیم ما را به در دوست وجودی ننهند تا سر ز گریبان…
فیاض ترا لاف حرامست هنوز
فیاض ترا لاف حرامست هنوز طرز سخن تو ناتمامست هنوز شعر تو چو میوهای که نورس باشد رنگین شده است لیک خامست هنوز
دیده به وصال جز به دیدن نرسد
دیده به وصال جز به دیدن نرسد از ناله و پیغام شنیدن نرسد هر چند که فریاد زند میوهفروش در کام اثری جز بچشیدن نرسد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد از بیخبری که ره به اسباب نبرد باید سببی گرچه سببساز خداست بیدلو ورسن ز چاه کس…
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود وز غمزه تبسم آشتی سیر شود تیر نگهش بال غضب بگشاید جوهر گره ابروی شمشیر شود
تا چند به فکر خودپرستی بودن!
تا چند به فکر خودپرستی بودن! باید یک چند محو مستی بودن بر نیستیی زن که سبکبار شوی تا کی در زیر بار هستی بودن
ای دوست که با چهره زردیم از تو
ای دوست که با چهره زردیم از تو چون ناله خود تمام دردیم از تو کاری که گمان نبود دیدیم از خویش صبری که نداشتیم…
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت وز تاب تب جسم تو جانم میسوخت زان تب که شب دوش ترا داشت به رنج مغزی که…
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است گر بگذرد از خویش به جای خویش است تا هست، گذشتن هنرِ درویش است وقتی که نباشد…
ماه رمضان عجب مه روحفزاست
ماه رمضان عجب مه روحفزاست آثار لطایف اندرین مه پیداست رنگ همه چون رنگ نقاهت ز چه روست گر نه رمضان مزیل امراض خطاست!
فیّاض دگر عشق عبارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست توفیق رواج کار و بارت دادست کفّارة توبهای که کردی به خزان این توبه شکستن بهارت دادست



