رباعیات صفی علیشاه
ای جود تو بر وجود اشیاء باعث
ای جود تو بر وجود اشیاء باعث ملک و ملک از لطف قدیمت حادث حادث نبود ز خویش دارای وجود میرد همه زنده و حقش…
ای آنکه توئی بهستی خود واجب
ای آنکه توئی بهستی خود واجب بر جمله ماسوا بهستی خود واهب علم تو بغیر هستیت نیست که نیست از محضر هستی تو چیزی غائب
الله که کافی المهمات توئی
الله که کافی المهمات توئی الله که سامع المناجات توئی حاجات مرا بر آر کاندر همه حال ذوالعفو و بر آرنده حاجات توئی
یارب بتو عرض ناتوانی چکنم
یارب بتو عرض ناتوانی چکنم اظهار حوائج نهانی چکنم از حاجت مور و مار آگاه توئی من عرض حوائج نهانی چکنم
گویند گناه چونکه پیوسته شود
گویند گناه چونکه پیوسته شود بر حق در بازگشت ما بسته شود روزی صد اگر توبه بشکسته شود حق این نشود که از عطا خسته…
عالم چو حباب و هستی حق چو یم است
عالم چو حباب و هستی حق چو یم است زین بحر نمایش حبابی کرم است جز هستی بحر هر نمودی است دمی است بودی که…
درویش اگر فنای فی الله شود
درویش اگر فنای فی الله شود ز اسرار وجود جمله آگاه شود اما نرسد کسی باین رتبه مگر بر وی نظری ز مرشد راه شود
بر ما اگر ابلهی بناگاه زند
بر ما اگر ابلهی بناگاه زند خود را بغلط به تیر الله زند ما بد نکنیم و بد نخواهیم بکس هشدار که بد بجان بدخواه…
ای برتر از آنکه برتو ادراک رسد
ای برتر از آنکه برتو ادراک رسد یا وهم بلند و عقل چالاک رسد ره در تو بغیر ما عرفناک نبود عقلی که رسد به…
ای آنکه توئی بذات خود عین کمال
ای آنکه توئی بذات خود عین کمال بر خلق رسد زخوان جود تو نوال پوشی تو معایبم چه حاجت یکسان دانی تو حوائجم چه حاجت…
افسوس ز گام بر غلط هشته ما
افسوس ز گام بر غلط هشته ما وین رفته ز دست سود و سر رشته ما در مزرع دل فشاندهام تخم امید ای ابر کرم…
یارب به نبی خدیو ملک و معراج
یارب به نبی خدیو ملک و معراج یارب بعلی که ز انما دارد تاج چون تا بکنون نکرده بازمکن بر خلق ز هیچ ره صفی…
گویم سخنی نه از ره نفس و مزاج
گویم سخنی نه از ره نفس و مزاج خود را نه بکس کساد بنما نه رواج کوبندت اگر خرابه از پس گنج باش و کمرآباد…
کس خاطر من بیارئی شد نکرد
کس خاطر من بیارئی شد نکرد وز بند غمم زمانی آزاد نکرد اظهار شکستگی نکردم بکسی کود داد اگر نکرد بیداد نکرد
دیدیم در این جهان بچشم تحقیق
دیدیم در این جهان بچشم تحقیق مهر اسداللهست و آلش توفیق بی فلک ولایتش ز طوفان هلاک نرهی و شوی چنانکه گشتند غریق
بر بنده رو سیاه یارب تو ببخش
بر بنده رو سیاه یارب تو ببخش بر عاجز بیپناه یارب تو ببخش از عفو و عطا ملول هرگز نشوی من هر چه کنم گناه…
ای باب هدایتت بخلقان همه باز
ای باب هدایتت بخلقان همه باز اشیاء همه را بدر گهت روی نیاز هر چند کنم گناه آرم بتو روی هر چند غلط کنم زه…
ای آنکه تو واقفی ز احوال صفی
ای آنکه تو واقفی ز احوال صفی تبدیل نما بخیر اعمال صفی بد شیوه بنده است و عفو آیت حق کن عفو یکی مپرس احوال…
از سر علی که جز علی آگاه است
از سر علی که جز علی آگاه است کو نقطه تحت با بسم الله است چون نقطه کند تنزل از رتبه خویش گردد الف آنکه…
یارب تو مرا بیار من مقرون کن
یارب تو مرا بیار من مقرون کن حال و دل او بمهر من مفتون کن از خاطر او غیر مرا بیرون کن وندر دل او…
گوید همه چیز و هر کس حق با ماست
گوید همه چیز و هر کس حق با ماست چون نیک نظر کنی در او حق پیداست حق نیست عیان ز دیده اهل شهود پیدا…
عالم بمثال چون سرابست همه
عالم بمثال چون سرابست همه یا همچو کفی بر وی آبست همه چون نیک نظر کنی بماهیت کف بینی که جهان خیال و خوابست همه
در صرف وجود فرق و تمیزی نیست
در صرف وجود فرق و تمیزی نیست وز غیر که منفی است پرهیزی نیست یعنی نبود خدا یرا مثل و شریک هستی همه اوست غیر…
باشد گرت از وجود درویش سراغ
باشد گرت از وجود درویش سراغ آن نیست که نیستش ز کونین فراغ در شهر فناست مجمع اهل فنا زان جمع بو صفیعلی چشم و…
ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث
ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث نالم به تو از وساوس نفس خبیث گوش دل من به نطق خود کن شنوا تا نشنوم…
ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو
ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو بر بنده عطا بود برازنده تو از خاک بجز گناه زیبنده نبود با خاک کن آنچه هست…
از معنی کنت کنز دریاب نکات
از معنی کنت کنز دریاب نکات حق کرد یکی تجلی از ذات بذات گشتند بذات او نماینده ذوات معلول شود بعین علت اثبات



