غزلیات انوری ابیوردی
وصل ترا عنایتی باید
یا وصل ترا عنایتی باید یا هجر ترا نهایتی باید صد سورهٔ هجر میفرو خوانی در شان وصال آیتی باید دل عمر به عشق میدهد…
ه بر من در غم آن نامسلمان میرود
آنچه بر من در غم آن نامسلمان میرود بالله ار با موئمن اندر کافرستان میرود دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت…
می در ره تو حیرانند
عالمی در ره تو حیرانند پیش و پس هیچ ره نمیدانند عقل و فهم ارچه هر دو تیزروند چون به کارت رسند درمانند جان و…
ماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست
بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او دیدهٔ…
که باشم که تمنای وصال تو کنم
من که باشم که تمنای وصال تو کنم یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم کس به درگاه خیال تو نمییابد راه…
غارت عشق تو جهانها
ای غارت عشق تو جهانها بر باد غم تو خان و مانها شد بر سر کوی لاف عشقت سرها همه در سر زبانها در پیش…
سر پیوند آن نگار ندارم
جز سر پیوند آن نگار ندارم گرچه ازو جز دل فکار ندارم هر نفسم یاد اوست گرچه ازو من جز نفس سرد یادگار ندارم شاد…
را جز تو دلداری ندارم
نگارا جز تو دلداری ندارم بجز تو در جهان یاری ندارم بجز بازار وسواس تو در دل به جان تو که بازاری ندارم اگرچه خاطرم…
دل من بردهای قصد جفا کردهای
تا دل من بردهای قصد جفا کردهای نی بر من بودهای نی غم من خوردهای هست به نزدیک خلق جرم من و تو پدید من…
جمال جمله به جوی تو میرود
آب جمال جمله به جوی تو میرود خورشید در جنیبت روی تو میرود ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش دل در رکاب…
ت عشق تو زین بیشم نماند
طاقت عشق تو زین بیشم نماند بیش از این بیتو سر خویشم نماند راست میخواهی نخواهم بیتو عمر برگ گفتار کمابیشم نماند شد توانگر جانم…
بندهٔ روی تو خداوندان
ای بندهٔ روی تو خداوندان دیوانهٔ زلف تو خردمندان بازار جمال روی خوبت را آراسته رسته رسته دلبندان در هر پس در مجاوری داری گریان…
از کجات پرسم چونست روزگارت
خه از کجات پرسم چونست روزگارت ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت در آرزوی رویت دور از سعادت تو پیچان و سوگوارم…
همه چابکی و زیبایی
این همه چابکی و زیبایی این چنین از کجا همی آیی چون مه چارده به نیکویی چون بت آزری به زیبایی مه نخوانم ترا معاذالله…
گر چون تو دلداری نباشد
مرا گر چون تو دلداری نباشد هزاران درد دل باری نباشد چو تو یا کم ز تو یاری توان جست چه باشد گر ستمکاری نباشد…
دو از عشق پشیمان شوم
روز دو از عشق پشیمان شوم توبه کنم باز و به سامان شوم باز به یک وسوسهٔ دیو عشق بار دگر با سر دیوان شوم…
خوب خویش را پنهان مکن
روی خوب خویش را پنهان مکن دل به دست تست قصد جان مکن حجرهٔ بیداد آبادان مخواه خانهٔ صبر مرا ویران مکن هر زمان گویی…
تو بیروی تو درد دلیست
عشق تو بیروی تو درد دلیست مشکل عشق تو مشکل مشکلیست بیتو در هر خانه دستی بر سریست وز تو در هر کوی پایی در…
بار غمی گرفتارم
زیر بار غمی گرفتارم کاندرو دم زدن نمیآرم عمر و عیشم به رنج میگذرد من از این عمر و عیش بیزارم در تمنای یک دمی…
ی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی…
ود شب دوش که چون ماه برآمد
بدرود شب دوش که چون ماه برآمد ناخوانده نگارم ز در حجره درآمد زیر و زبر از غایت مستی و چو بنشست مجلس همه از…
نداند کز غمت چون سوختم
کس نداند کز غمت چون سوختم خویشتن در چه بلا اندوختم دیدنی دیدم از آن رخسار تو جان بدان یک دیدنت بفروختم برکشیدم جامهٔ شادی…
مه از عنبر عذار آوردهای
بر مه از عنبر عذار آوردهای بر پرند از مشک مار آوردهای بر حریر از قیر نقش افکندهای بر گل از سنبل نگار آوردهای هرچه…
م فزود و دست به درمان نمیرسد
دردم فزود و دست به درمان نمیرسد صبرم رسید و هجر به پایان نمیرسد در ظلمت نیاز بجهد سکندری خضر طرب به چشمهٔ حیوان نمیرسد…
کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا از پای تا به سر همه عشقت شدم…
عمری در کفم یاری نیاید
به عمری در کفم یاری نیاید ور آید جز جگرخواری نیاید بنامیزد ز بستان زمانه ز گل قسمم بجز خاری نیاید کنون نقشم کسی میباز…
زمان از غم نیاسایم همی
یک زمان از غم نیاسایم همی تا که هستم باده پیمایم همی میکنم تدبیر گوناگون ولیک بستهٔ تقدیر نگشایم همی چند باشم دروفای دلبران چون…
را تو به هر صفت که داری
ما را تو به هر صفت که داری دل گم نکند ز دوستداری هردم به وفا یکی هزارم گرچه به جفا یکی هزاری هیچت غم…
دل کم عشق یار میگیرد
نه دل کم عشق یار میگیرد نه با دگری قرار میگیرد از دست تو آن سرشک میبارم کانگشت ازو نگار میگیرد سرمایهٔ صدهزار غم بیش…
جان و دل به دست غم تو ندادمی
گر جان و دل به دست غم تو ندادمی پای نشاط بر سر گردون نهادمی گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا این کارهای…
ت حسن ترا لطف تو گر پنج کند
نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز چار…
برادر عشق سودایی خوشست
ای برادر عشق سودایی خوشست دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست در بیابان رهروان عشق را زاب چشم خویش دریایی خوشست غمگنان را هر زمان در…
از خوبان دیگر برگرفتم
دل از خوبان دیگر برگرفتم ز دل نو باز عشقی درگرفتم ندانستم که اصل عاشقی چیست چو دانستم رهی دیگر گرفتم فکندم دفتر و جستم…
وصال تو تقاضا میکند
جان وصال تو تقاضا میکند کز جهانش بیتو سودا میکند بالله ار در کافری باشد روا آنچه هجران تو با ما میکند در بهای بوسهای…
که با سر زلف تو کارها دارم
بیا که با سر زلف تو کارها دارم ز عشق روی تو در سر خمارها دارم بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو…
دل در میان نمیآرد
یار دل در میان نمیآرد وز دل من نشان نمیآرد سایه بر کار من نمیفکند تا که کارم به جان نمیآرد وز بزرگی اگرچه در…
خوشی چشم بدت دورباد
سخت خوشی چشم بدت دورباد سال و مه و روز و شبت سور باد بندهٔ زلفین تو شد غالیه خاک کف پای تو کافور باد…
تو از ملک جهان خوشترست
عشق تو از ملک جهان خوشترست رنج تو از راحت جان خوشترست خوشترم آن نیست که دل بردهای دل در جان میزند آن خوشترست من…
بر من سر نخواهد آمدن
عشق بر من سر نخواهد آمدن پا از این گل برنخواهد آمدن گرچه در هر غم دلم صورت کند کز پیاش دیگر نخواهد آمدن من…
یا بادهٔ صبوح بیار
ساقیا بادهٔ صبوح بیار دانهٔ دام هر فتوح بیار قبلهٔ ملت مسیح بده آفت توبهٔ نصوح بیار هین که طوفان غم جهان بگرفت می همزاد…
وفا با جمال یار کند
گر وفا با جمال یار کند حلقه در گوش روزگار کند ماه دست از جمال بفشاند گر بر این پای استوار کند نازها میکند جفا…
ه با من کنی روا باشد
هرچه با من کنی روا باشد برگ آزار تو کرا باشد چون تو در عیش و خرمی باشی گر نباشد رهی روا باشد چند گویی…
مهر جمال تو دلی نیست
بیمهر جمال تو دلی نیست بیمهر هوای تو گلی نیست بگذشت زمانه وز تو کس را جز عمر گذشته حاصلی نیست تا از چه گلی…
م علیک ای جفا پیشه یار
سلام علیک ای جفا پیشه یار کجایی و چون داری احوال کار اگر بخت با من مخالف شدست تو با وی موافق مشو زینهار چه…
کرده خجل بتان چین را
ای کرده خجل بتان چین را بازار شکسته حور عین را بنشانده پیاده ماه گردون برخاسته فتنهٔ زمین را مگذار مرا به ناز اگر چند…
عمری آخرم روزی وفا کن
به عمری آخرم روزی وفا کن به بوسی حاجتم روزی روا کن جفا کن با من آری تا توانی تو همچون روزگار آری جفا کن…
زلف تابدار ترا صدهزار خم
ای زلف تابدار ترا صدهزار خم وی جان غمگسار مرا صدهزار غم خالی نگردد از غم عشق تو جان من تا حلقهای زلف تو خالی…
را به غمت نیاز میبینم
دل را به غمت نیاز میبینم کارت همه کبر و ناز میبینم وان جامه که دی وصل ما بودی اکنون نه بر آن طراز میبینم…
دل تو مرا به باد دادی
ای دل تو مرا به باد دادی از بس که نمودی اوستادی از دست تو در بلا فتادم آخر تو کجا به من فتادی چند…
جان من به جان تو کز آرزوی تو
ای جان من به جان تو کز آرزوی تو هست آب چشم من همه چون آب جوی تو ای من غلام آن خم گیسوی مشکبوی…
ت به دل و به جان دریغست
مهرت به دل و به جان دریغست عشق تو به این و آن دریغست وصل تو بدان جهان توان یافت کان ملک بدین جهان دریغست…
بس که کشیدم از تو بیداد
از بس که کشیدم از تو بیداد از دست تو آمدم به فریاد فریاد از آن کنم که آمد بر من ز تو ای نگار…
آرزوی جانم در آرزوی آنم
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم کز هجر یک شکایت در گوش وصل خوانم دانی چگونه باشم در محنتی چنینم زان پس که دیده باشی…
نیستی آنچنان که میباید
چون نیستی آنچنان که میباید تن در دادم چنانکه میآید گفتی که از این بتر کنم خواهی الحق نه که هیچ درنمیباید با این همه…
کی گیرم اندر آغوشت
باز کی گیرم اندر آغوشت کی بیارم به دست چون دوشت هرگز آیا به خواب خواهم دید یک شبی دیگر اندر آغوشت تا بدیدم به…
دل هر زمان فزون دارم
درد دل هر زمان فزون دارم چه کنم بیوفاست دلدارم همه با من جفا کند لیکن به جفا هیچ ازو نیازارم بار اندوه و رنج…
چون ماه آسمان داری
روی چون ماه آسمان داری قد چون سرو بوستان داری دل تو داری غلط همی گویم نه به جان و سرت که جان داری در…
تو بر ماه لشکر میکشد
حسن تو بر ماه لشکر میکشد عشق تو بر عقل خنجر میکشد خدمتش بر دست میگیرد فلک هر کرا دست غمت برمیکشد دست عشقت هرکرا…
با هرکسی سری دارد
یار با هرکسی سری دارد سر به پیوند من فرو نارد این چنین شرط دوستی باشد که بخواند به لطف و بگذارد دل و جانم…
ی که پای از خط فرمان برون نهادی
دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی بردم ز پای بازی تو دست برد عمری بازم…
همه مملکت مرا جانیست
در همه مملکت مرا جانیست هر زمان پایبند جانانیست در کنارم به جای دمسازی تا سحرگه ز دیده طوفانیست در کجا میخورد مرا غم عشق…
نم کز تو هرگز برنگردم
برآنم کز تو هرگز برنگردم به گرد دلبری دیگر نگردم دل اندر عشق بستم، ور همه عمر جفا بینم هم از تو برنگردم مرا اسلام…
من ای جان روی پنهان میکنی
از من ای جان روی پنهان میکنی تا جهان بر من چو زندان میکنی آشکارا گشت رازم تا ز من خندهٔ دزدیده پنهان میکنی خون…
م ز غمت به جان رسیدست
کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست در عشق تو بر…
کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین
چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین خروش عمر برآمد ز آسمان و زمین جهانیان همه واله شدند و میگفتند یکی که کو تن و…
عشقت ای شیرین صنم گرچه بر سر برمیزنم
از عشقت ای شیرین صنم گرچه بر سر برمیزنم نه یار دیگر میکنم نه رای دیگر میزنم تو شاه خوبانی و من تا روز بر…
روی دلفروزت سامان بنمیماند
با روی دلفروزت سامان بنمیماند با زلف جهانسوزت ایمان بنمیماند در ناحیت دلها با عشق تو شد والی جز شحنهٔ عشقت را فرمان بنمیماند زین…
را بر سر عهد و وفا باش
نگارا بر سر عهد و وفا باش در آیین نکوعهدی چو ما باش چنانک از ما جدایی ماهرویا زهرچ آن جز وفا باید جدا باش…
در وصال تو بختم به کام دل برساند
نه در وصال تو بختم به کام دل برساند نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشیند اگر زمانه…
جان آمد مرا کار از دل خویش
به جان آمد مرا کار از دل خویش غمی گشتم زکار مشکل خویش در آن دریا شدستم غرقه کانجا بجز غم مینبینم ساحل خویش به…
ت چو به دلبری درآمد
زلفت چو به دلبری درآمد بس کس که ز جان و دل برآمد هم رایت خوشدلی نگون شد هم دولت بیغمی سر آمد دل گم…
برده دل من و جفا کرده
ای برده دل من و جفا کرده بافرقت خویشم آشنا کرده آخر به جفا مرا بیازردی در اول دوستی وفا کرده روی از تو بتا…
ار به طبع گشت رام آخر
دلدار به طبع گشت رام آخر وین کار به صبر شد تمام آخر آن کرهٔ سر کشیدهٔ توسن بیرایض گشت خوش لگام آخر وان مرغ…
هر محنتی به روی آرد
عشق هر محنتی به روی آرد مکن ای دل گرت نمیخارد وز چه رویت همی شود غم عشق روی سرکش که روی این دارد دامن…
کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد
صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد خویشتن در بند نیک و بد مکن از…
دل از آرزوی دوست به جانست
کار دل از آرزوی دوست به جانست تا چه شود عاقبت که کار در آنست کرد ز جان و جهان ملول به جورم با همه…
چون چهرهٔ زیبای تو نیست
ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست مشک چون زلف گلآرای تو نیست کس ندیدست رخ خوب ترا که چو من بنده و مولای تو نیست…
تو آرام دلها میبرد
روی تو آرام دلها میبرد زلف تو زنهار جانها میخورد تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت عافیت را کس به کس مینشمرد منهی عشق به…
با من چون سر یاری نداشت
یار با من چون سر یاری نداشت ذرهای در دل وفاداری نداشت عاشقان بسیار دیدم در جهان هیچکس کس را بدین خواری نداشت جان به…
ی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی بس راحتی ندارم باری ز زندگانی ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی وی یار ناموافق…
همه عالم وفاداری کجاست
در همه عالم وفاداری کجاست غم به خروارست غمخواری کجاست درد دل چندان که گنجد در ضمیر حاصلست از عشق دلداری کجاست گر به گیتی…
ند غم عشقت پوشیده همی دارم
هرچند غم عشقت پوشیده همی دارم هرکس که مرا بیند داند که غمی دارم گفتم که فرو گویم با تو طرفی زین غم زاندیشهٔ غم…
من اندر گرفتهای کاری
با من اندر گرفتهای کاری کان به عمری کند ستمکاری راستی زشت میکنی با من روی نیکو چنین کند آری بعد از این هم بکش…
م تویی به عالم یار دگر ندارم
یارم تویی به عالم یار دگر ندارم تا در تنم بود جان دل از تو برندارم دل برندارم از تو وز دل سخن نگویم زان…
کرا با تو کار درگیرد
هر کرا با تو کار درگیرد بهره از روزگار برگیرد به سخن لب ز هم چو بگشایی همه روی زمین شکر گیرد چون زند غمزه…
عشق توام به سر نخواهد شد
بیعشق توام به سر نخواهد شد با خوی تو خوی در نخواهد شد آوخ که بجز خبر نماند از من وز حال منت خبر نخواهد…
روی خوب تو سبب زندگانیم
ای روی خوب تو سبب زندگانیم یک روزه وصل تو طرب جاودانیم جز با جمال تو نبود شادمانیم جز با وصال تو نبود کامرانیم بییاد…
ر هنوز ما را از خود نمیشمارد
دلبر هنوز ما را از خود نمیشمارد با او چه کرد شاید با او که گفت یارد جانم فدای زلفش تا خون او بریزد عمرم…
دست غم یار دلارام بماندم
در دست غم یار دلارام بماندم هشیارترین مرغم و در دام بماندم بردم ندب عشق ز خوبان جهان من از دست دل ساده سرانجام بماندم…
تی یک دلم همی باید
دوستی یک دلم همی باید وگرم خون دل خورد شاید خود نگه میکنم به مادر دهر تا به عمری از این یکی زاید هیچکس نیست…
ت به آب دیده میسر نمیشود
وصلت به آب دیده میسر نمیشود دستم به حیلههای دگر درنمیشود هرچند گرد پای و سر دل برآمدم هیچم حدیث هجر تو در سر نمیشود…
بدان رخ نظری بایستی
یا بدان رخ نظری بایستی یا از آن لب شکری بایستی یا مرا در غم و اندیشهٔ او چون دل او دگری بایستی نیست از…
ا و دریغا که دل از دست بدادم
دردا و دریغا که دل از دست بدادم واندر غم و اندیشه و تیمار فتادم آبی که مرا نزد بزرگان جهان بود خوش خوش همه…
نهای ز حالم ای جان و زندگانی
آگه نهای ز حالم ای جان و زندگانی دردا که در فراقت میبگذرد جوانی عمری همی گذارم روزی همی شمارم روزی چنان که آید عمری…
کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد
چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد چه کنم صبر کنم گر ز تو بیداد رسد گر وصال تو به ما مینرسد ما…
دستم به زیر سنگ آورد
باز دستم به زیر سنگ آورد باز پای دلم به چنگ آورد برد لنگی به راهواری پیش پیش از بس که عذر لنگ آورد پای…
چون در خورد همت میکنم
باز چون در خورد همت میکنم سر فدای تیغ نهمت میکنم قیمت یک بوس او صد بدره زر گر کنم با او خصومت میکنم من…
ترا خرد نباید شمرد
عشق ترا خرد نباید شمرد عشق بزرگان نبود کار خرد بار تو هرکس نتواند کشید خار تو هر پای نیارد سپرد جز به غنیمت نشمارم…
با دلبری کاری بیفتاد
مرا با دلبری کاری بیفتاد دلم را روز بازاری بیفتاد مسلمانان مرا معذور دارید دلم را ناگهان کاری بیفتاد قبای عشق مجنون میبریدند دلم را…
یار مرا غم تو یارست
ای یار مرا غم تو یارست عشق تو ز عالم اختیارست با عشق تو غم همی گسارم عشق تو غمست و غمگسارست جان و جگرم…



