غلام نبی عشقری
ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد زيبنده تر بود به تنت پيرهن سفيد روزی عيادتم ننمودی هزار حيف در راه انتظار تو شد چشم…
اشعار کامل شاعر افغانی
اشعار کامل شاعر افغانی صوفی غلام نبی عشقری » غزليات به گوش من صدای زنگ عشق است مگر عالم پر از آهنگ عشق است سر…
هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
هردم که یاد آن بت می نوش می کنم سر تا بپای خویش فراموش می کنم درد تو هرقدر که بمن می رسد خوشم خود…
می نمايی اگر جدايی باز
می نمايی اگر جدايی باز مکن همراهم آشنايی باز تويی بر من مثال عمر عزيز چون روی از نظر، نيايی باز من ندارم اميد ياری…
مرا با خاطر رويت ببخشا
مرا با خاطر رويت ببخشا مرا با قد دلجويت ببخشا به نزدت هر قدر باشم سيه کار به پاس حلقهٔ مويت ببخشا سراسر در حضورت…
قدت طوبی، رخت ماه تمام است
قدت طوبی، رخت ماه تمام است بناگوشت سحر، زلف تو شام است برهمن زادۀ کرده اسيرم شده عمری که وردم رام رام است نظر بازان…
شکست دل صدا دارد، ندارد؟
شکست دل صدا دارد، ندارد؟ شکست دل صدا دارد، ندارد؟ محبت موميا دارد، ندارد؟ بپرسيد ای حريفان از مسيحا که درد ما دوا دارد، ندارد؟…
ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
ز سر تا پا اداهايت قشنگ است به چشمم جلوه هايت شوخ و شنگ است جوان جامه زيبی چشم بد دور به جانت جاکت فيروزه…
دلم تنگ است غوغا می کنم يار
دلم تنگ است غوغا می کنم يار صدای خويش بالا می کنم يار به يادت چشمه سار ديدۀ خود روان مانند دريا می کنم يار…
در دبستان بهر تحصيليم ما
در دبستان بهر تحصيليم ما روزها در قال و در قيليم ما چرس و افيون چارۀ ما کی کند مست و سرشار برنديليم ما گر…
چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا لعل شيرينت نمايد چارۀ درد مرا پيکر خود خاک راهت ساختم آخر چرا می تکانی دايم از دامان…
تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم کاسه های زهر هجران را تناول می کنم هر سحر یاران بیاد روی گلفام کسی در گلستان…
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا در زندگی نيامدی روزی به پرسشم مُردم کنون به فاتحه ام…
بروز عيد گريان می کنم يار
بروز عيد گريان می کنم يار به عيدم از تو افغان می کنم يار خيالت را درين روز مبارک ميان ديده مهمان می کنم يار…
ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم
ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم هرسو كه ميباشی روان،من همرهت همراستم زاد سفر دارم بخود من بار دوشت نيستم ترسم بود از سارقان،من…
اسرار خداوند است، سنجيدنش آسان نيست
اسرار خداوند است، سنجيدنش آسان نيست بگذار تو کُنج و کاو، فهميدنش آسان نيست اين درد محبت را با ديدۀ کم منگر زهر است عزيز…
هرچند که در هستی خود خاک ندارم
هرچند که در هستی خود خاک ندارم دیوانه ی عشقم غم افلاک ندارم بی نشه غم درد تو هرگز نشود حل خون می خورم امروز…
نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا بندۀ خاص شوم نرگس شهلای ترا زنده باشی که به ما شيوۀ ياری داري حق کند در دل…
گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم یعنی که خوی و خصلت عنقا گرفته ایم گردید تا سراچهء امید ما گرو در کوی یأس منزل…
فدای چشم نمناکت شوم يار
فدای چشم نمناکت شوم يار جگر خونی چرا؟ خاکت شوم يار نگفته وافقی از حال زارم بلا گردان ادراکت شوم يار اگرچه از ادب بسيار…
شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
سشرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند نور و نمک به چهرۀ پير و جوان نماند رفت و روی که داشت عزيزان سقوط…
ز خامی عشق ناميدم هوس را
ز خامی عشق ناميدم هوس را ز نادانی هما گفتم مگس را ز نفس خود نمی بينی گزندي اگر بندی به پوز سگ مرس را…
دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است رام بر خود ساختن وحشی غزالان مشکل است يک مژه برهم زدن گر از تو می گردد جدا…
در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم نيستم فرهاد اما نقش سنگين می کشم روزگاری شد که بر ياد در گوش کسي درد و…
چشم مستت به عين جنگ مرا
چشم مستت به عين جنگ مرا زده با گولهٔ تفنگ مرا دردتان را نبينم ای خوبان کرده داغ شما قشنگ مرا اين مسلمان پسر اگر…
تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم اين چنين بيت بلند تازه انشاء می کنم غنچه های گل به چشمم قوغ آتش می…
بوصل یار اگر در می گرفتم
بوصل یار اگر در می گرفتم کنون باج از سمندر می گرفتم مگر من هم بجایی می رسیدم ز بال عشق اگر پر می گرفتم…
بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز گيرد خراج چين و ختن موی او هنوز بيگانه وار چشم وی است آشنای من در عين حال…
ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب وی ز حديث کاکلت سنبل تر به پيچ و تاب موی سياهت ای صنم وه…
از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
از محبت در جهان امروز يک نام است و بس لاف عشق اين هوسناکان همه خام است و بس ممتحن گر امتحان گيرد ز روی…



